پیامبر (ص )میفرمایند : *صل صلوة مودع تری انک لا تصلی بعد ما صلوة*
"آنچنان نماز بگزار که گویی آخرین نماز توست و دیگر هرگز نمازی نخواهی خواند".
حدود ساعت دو و نیم شب بود و آنشب سعید پاسپخش نیروهای گشتی مسجد مقداد بود لذا جهت سرکشی به گشت بسیج نیروهای پایگاه که مسئولیت ایست و بازرسی و کنترل وسائط نقلیه پل جدید را به عهده داشتند بهمراه سعید با موتور به آنجا رفتیم و سعید، اوضاع را از نیروها جویا شد و با آنها خوش و بش و احوال پرسی کرد و سپس برای سرکشی به سایر نیروها ،محل را ترک کردیم ولی در بین راه سعید پیاده شد و به من گفت چند لحظه منتظر بمانم و ایشان به مسجد رفتند.
من هم در حیاط مسجد منتظر سعید ماندم ولی انتظار به درازا کشید و به دلیل کنجکاوی به سالن مسجد رفتم و مشاهده کردم سعید در حالتی خاشعانه مشغول نماز هستند ، پس از نماز به سجده ای طولانی رفتند و پس از اتمام سجده، در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود به نزدم آمدند.
در بین راه از ایشان علت خواندن نماز ، در آنموقع از شب را پرسیدم، ایشان گفتند؛ هنگامی که بچه های پایگاه را در حال ایست و بازرسی و انجام ماموریت در کمال جدیت دیدم ،در دل از خدای خود سپاسگزار شدم و جهت شکرانه این نعمت ، به مسجد آمدم و برای سلامتی و موفقیت روز افزون آنها دعا کردم و دو رکعت نماز خواندم ، و خدا را شکر کردم که توفیق انجام این خدمت را به ما عطا کرده است.
راوی: برادرسید کمال رجبی از دوستان شهید

خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
مدتی بود که در دعای ندبه بدلیل خواب صبحگاه جمعه شرکت نمی کردم
جمعه بعد از نماز صبح خواب دیدم که با دوچرخه در حالی که کتابی دستم بود و قصد فتوکپی از برخی از صفحاتش را داشتم به سمت خیابان در حال حرکت بودم در عالم خواب می دیدم که صبح جمعه است و هنوز درب مغازه ها بسته است
همینطور که با دوچرخه در حال حرکت بودم ناگهان چشمم به مسجدی افتاد مقداری که جلوتر رفتم دیدم درب مسجد باز است و صدای ملکوتی دعای ندبه از بلندگوی مسجد در حال پخش است باخود گفتم چند دقیقه به داخل سالن مسجد بروم و از دعای پرفیض ندبه بهره مند شوم تا درب مغازه ها باز شود در این هنگام که قصد وارد شدن به سالن مسجد را داشتم دعای ندبه تمام شد و مردم بیرون می آمدند ناگهان در وسط جمعیت چشمم به صورت نورانی شهید سعید عبدی افتاد که با رفیقش در حال صحبت بود. سعید با چهره ای نورانی و پیراهنی سفید که عضلات برجسته بازوهایش از روی پیراهن نیز معلوم بود تمام توجهم را جلب کرد.
من که کاملا آگاه بودم که سعید شهید شده، با او سلام کردم او جواب سلامم را داد اما احساس کردم مقداری از من دلخور است و مرا تحویل نمی گیرد. با خود گفتم چون به شهادت رسیده است الان است که از نظرم غیب می شود به همین دلیل به پایش افتادم و پایش را محکم گرفتم تا مدت زمان بیشتر ی نزدم بماند اما پس از لحظاتی، غیب شد ناگهان از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که امروز هنوز به دعای ندبه نرفته ام.
به عقیده خودم تعبیر این خواب این بود که شهید سعید آمده بود تا به من تذکر بدهد که چرا خود را از این دعای ملکوتی محروم نموده ام
آری شهدا از اوضاع و احوال ما آگاهند و هنوز به انسان سازی و تربیت نیروهای مومن و انقلابی مشغولند مانند زمانی که زنده بوده اند
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیا عند ربهم یرزقون
و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیا و لکن لا تشعرون
راوی:حجت الاسلام امین جیلک

چند ماهی بیش نبود که به عضویت رسمی سپاه در آمده بود.در تاریخ ذکر این خاطره،یگان محل خدمت ایشان در پادگان آموزشی پلاژ مستقر بودند گ ایشان تقریبا روزانه به پادگان رفته و بعداز ظهر مراجعت مینمودند. یکی از روزها که میخواستند به پادگان یاد شده بروتد بنده از ایشان خواستم که اجازه دهند ایشان را تا مقصد برسانم و ایشان نیز با بزرگواری پذیرفتند. سوار بر موتور شدیم و دونفری حرکت کردیم، ازمقابل شهید آباد رد شدیم. لازم بتوضیح است که در زمان وقوع این خاطره جاده ای که بسمت کوپیته میرفت عرض نسبتا کمتری داشت و در مسیر آن چند پل کوچک که جهت هدایت آبهای فصلی ساخته شده بودند قرار داشت.
الغرض کمی بالاتر از پارک خانواده فعلی یکی از این پلها قرار داشت و کناره های آن نیزارهایی نیز روییده بود. از روی پل که رد شدیم،فرمود:داداش این محل رو بخاطر بسپار تا بعدا مطلبی دارم که میگم.
چند دقیقه بعد که به مقصد رسیدیم و من خواستم برگردم ،فرمود،به اون پل که رسیدی کمی توقف کن و دقت کن یک رایحه بسیار خوشبو به مشامت خواهد خورد. موقع برگشت مخصوصا از موتور پیاده شدم،ولی هرچه دقت کردم چنین رایحه ای احساس نکردم،حتی تا کنار نیزارها نیز رفتم ولی هیچ گیاه خوشبویی نیافتم. حتی روزهای بعد هم که تفحص کردم چیزی نیافتم.
حدودا یکماه بعد از این جریان ،ایشان به فیض شهادت رسیدند و من تا ماهها حتی سالها بعد از شهادت ایشان هرموقع عبورم به آنجا می افتاد بیاد صحبت ایشان می افتادم و باز پیگیر قضیه میشدم ولی متاسفانه هیچ اثری از بوی خوش نیافتم که نیافتم.
خدا میداند که قصدم از ذکر این خاطره این نیست که شهدا را موجوداتی فرازمینی معرفی کنم،بلکه فقط منظورم ذکر موردی است که رخ داده.
حال خدا میداند که قضیه این بوی خوش چه بود که فقط ایشان متوجه شده بودند.الله یعلم.
راوی:برادر شهید
بتازگی به شهادت رسیده بود و ما هنوز در شوک از دست دادن سعید عزیز بودیم و نمیتوانستیم این واقعه ی جانکاه را هضم کنیم. مجلس ترحیم باشکوهی بپا شده بود و آنقدر جمعیت به مسجد آمده بودند که جای سوزن انداختن نبود. بعد از خاتمه مراسم،در حالیکه در قسمت زنانه مشغول جمع کردن وسایل و نظافت فرشها بودیم ،ناگهان متوجه شدم چند خانم در قسمت ورودی درب سالن ایستاده اند.اولش بنظرم مسئله ی مهمی نبود گفتم شاید منتظر کسی هستند و به کار خودمان ادامه دادیم. هنگامیکه قصد داشتیم مسجد را ترک کنیم یکی از همان خانمها جلو اومد و پرسید:
شما خواهر شهید سعید عبدی هستید؟ با تعجب جواب دادم؛بله چطور مگه؟
کمی مکث کرد و نگاهی به تصویر شهید انداخت ولی قبل از آنکه حرف دیگری بزنه من گفتم: اگر طلبی از شهید دارید خجالت نکشید ،بفرمایید هرچه که باشه تقدیم میکنیم.
قطرات اشک از چشمانش جاری شد و روی زمین نشست.
یکی دیگه از خانمها گفت:این چه حرفیه؟کدام طلب؟ این ما هستیم که بدهکار شهید هستیم و حالا اومدیم اینجا که ادای دین کنیم.
من از تعجب هاج و واج مانده بودم و نمیدانستم چه باید بگم.
سپس اون خانم ادامه داد: پدر ما مدتیه که در اثر بیماری قادر به کارکردن نیست و ما برای امرار معاش دچار مشکل شده ایم ولی بخاطر حفظ آبرو،این موضوع رو از همه پنهان کرده بودیم .
من همینجور با حالت بهت به صحبتهاش گوش میدادم. سپس اینطور ادامه داد؛ یکشب که همه اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم و فکر روزهای تاریک آینده رو میکردیم صدای درب منزل آمد.فورا بلند شدم و در رو باز کردم ولی کسی پشت در نبود.همینکه خواستم درب رو ببندم متوجه شدم که بسته ای جلوی در گذاشته شده.آنرا برداشتم و در را بستم.
بسته رو که باز کردم دیدم،مقداری پول نقد و نیز مقداری برنج و یک قوطی کوچک روغن بود. با خود اندیشیدم،خدایا کسی که از حال و روز ما آگاهی نداشت پس چه کسی اینها رو آورده؟
چند شب بعد نیز این اتفاق تکرار شد ولی اینبار من خیلی فوری جلوی در رفتم و قبل از آنکه آن ناشناس از دیده پنهان شود خیلی با احتیاط سر کوچه رفتم و در آن تاریکی شب فقط سایه ای دیدم که با عجله به طرف انتهای کوچه میرفت. باخود گفتم، امشب هرطوری شده باید بفهمم این فرد خیر چه کسی است، همینطور با احتیاط ایشان رو تعقیب میکردم تا اینکه به محوطه روشنتری رسید و از همانجا مستقیم به مسجد ملاحاجی رفت.
من تا اندازه زیادی موفق شده بودم ایشان را شناسایی کنم ولی هنوز سوالات زیادی بی جواب مانده بود. مدتی همانجا منتظر ماندم تا ایشان از مسجد خارج شدند و در یکی از کوچه های تاریک محله از نظرها محو شدند. من بلا فاصله به مسجد رفتم. هیچ صدایی بگوش نمی رسید. بطرف سالن مسجد رفتم صدازدم:کسی اینجا نیست؟ صدایی از ته سالن بگوشم خورد که گفت:
بفرما .کاری دارید؟
جلوتر که اومد ایشان را شناختم.خادم و موذن باوفای مسجد،مرحوم ملا محمدعلی بود.ایشان نابینا بودند و من از این بابت خیالم آسوده شد که مرا نمی شناسد لذا پرسیدم؛ مشهدی ملا ،سوالی دارم.
: بفرما خواهرم.درخدمت هستم.
تشکر کردم و ادامه دادم، خواستم بدانم این آقایی که چند لحظه پیش از مسجد خارج شد چه کسی هستند؟
ایشان با تعجب پرسیدند؛ چطور مگه؟اتفاقی افتاده؟
و من به ایشان اطمینان دادم که هیچ اتفاق بدی رخ نداده ولی از توضیح بیشتر معذورم.و از ایشان خواهش کردم که جواب بدهند. ایشان که انگار متوجه حسن نیت من شده بودن بعد از کمی مکث ادامه داد؛
این آقا،گل بچه های محل،آقا سعید عبدی هستن. ایشون رو مثل پسر خودم دوست دارم از بس که این بچه نجیب،کم حرف و مهربانست. من در دل آرزو کردم ،ایکاش! منهم پسری بودم و میتوانستم به جلسه قرآن مسجد بیام تا بیشتر با این آقا سعید آشنا شوم و از ایشان درس قرآن و اخلاق فرا بگیرم.
نقل به مضمون :خواهر شهید

از شهرستان برایمان مهمان رسیده بود، هنوز کارهای زیادی مانده بود که باید انجام میدادم و از طرفی موعد اذان ظهر نزدیک بود. مقداری از کارها رو بسرعت انجام دادم و سپس با عجله وضو گرفتم،چادر بسر کردم و آماده اقامه نماز ظهر شدم. نماز که تمام شد دیدم *سعید*کنار دستم نشسته.
:چی شده عزیزم ؟کاری داری؟
:میخواهم مطلبی بگم ولی از روی شما خجالت میکشم!
کنجکاو شدم و بلافاصله پرسیدم: هر کاری داری سریع بگو. به خدا خیلی کار دارم.
به آرامی خم شد، دستم رو بوسید و به صورتش کشید.سپس در حالیکه از شرم سر بزیر انداخته بود و صورتش از خجالت سرخ شده بود گفت: به شرطی که قول بدهی از دستم ناراحت نمیشوی میگویم.من هم قول دادم .سپس ادامه داد: *هیچ کاری رو بر نماز ترجیح نده*
چون دیدم داری تندوتند و با عجله نماز میخونی، وظیفه دونستم که جمله حضرت امام رو یاد آوری کنم که فرمود: *هیچوقت به نماز نگویید کار دارم،به کار بگویید که نماز دارم*
در حالیکه غرق در حالت معنویت و اخلاص سعید شده بودم بغلش کردم و صورتشو بوسیدم.
راوی: مادر شهید،سعید عبدی

از بستگان نزدیک بود و جزء اقوام سببی محسوب میشد. بدلیل نوع شغلش در رژیم سابق،دارای عقاید خاص خود بود که عموما با عقاید من و سعید سنخیت نداشت ولی ما بدلیل خویشاوندی، به ایشان احترام میگذاشتیم.بسیار پیش می آمد که هنگام ابراز عقاید و یا بحث های سیاسی با سعید به بحث و جدل بر میخاست ولی سعید با متانت تمام بدون اینکه نسبت به ایشان بی احترامی بکند تمام سخنانش را (علیرغم میلش) گوش میداد و سپس با رعایت مراتب احترام به ذکر ادله و براهین خود در جهت رد نظرات ایشان می پرداخت.
آنروز ایشان باتفاق خانواده،مهمان ما بودند.باز هم مثل همیشه بحث های سیاسی داغ بود و سعید در جبهه مقابل ایشان به رد نظراتشان میپرداخت.بحث حسابی داغ شده بود و هرکس در تلاش بود تا نظریه خود را به دیگری بقبولاند. در حالیکه سعید با تمام وجود وارد بحث شده بود انگار صدای دلنوازی بگوشش خورد.فورا از جا بلند شد و صحنه بحث را ترک کزد و از اتاق بیرون رفت.
طرف مقابل بحث که فکر میکرد ایشان در مباحثه به اصطلاح کم آورده اند و زمین بازی را ترک گفته اند،غرق در شعف و شادمانی بود. لحظاتی گذشت.وسعید دوباره به اتاق برگشت در حالیکه مشخص بود وضو گرفته، بدون هیچ کلامی سجاده نماز را انداخت و با خشیت و تواضع تمام مشغول فریضه نماز ظهر شد. اصلا گویی سعید در فضایی دیگر سیر میکرد و در آرامشی زیبا به رازونیاز با معبود خویش بود. نمازش که تمام شد ،خطاب به مادر گفت:
مادر جان تا شما سفره ناهار رو بیندازید من یه کاری دارم بیرون و زود بر میگردم.
اون شخص طرف بحث با کنایه رو کرد به سعید و گفت:حالا متوجه شدی که حق با من بود؟ بهترین دلیلش هم ترک جلسه بحث از طرف شما بود!
سعید بدون اینکه ناراحت بشه فقط لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. بعد از اینکه سعید از منزل خارج شد
رو کرد بطرف افراد حاضر و با لحنی جدی گفت: درست است که من و سعید باهم اختلاف نظر فراوانی داریم ولی بخدا قسم ایشان را خیلی دوست دارم و به عقایدش احترام میگذارم. دیدید چطوری و با چه خلوصی نماز میخواند؟! بخدا قسم این بچه، فرشته است. حاضر هستم تمام زندگی و ثروتم رو ببخشم ولی یک چنین بچه ی با ایمان و مودبی مثل سعید داشته باشم. من نمیدانم این خمینی(امام خمینی)توی این مدت کم، جگونه چنین جوانانی باادب و مومن تربیت کرده است؟!.
راوی:برادر شهید
*اولین رفیق،آخرین رفیق*
بنده،سید محمد جعفری منش(کلکچی)،از دوران نوجوانی،بدلیل مجاورت منزل حقیر با منزل پدری ایشان،بعنوان دوست و همکلاسی توفیق همراهی شهید سعید عبدی را داشته ام.لذا در همین رابطه خاطرات و خصوصیاتی را که از ایشان در ذهن دارم بعرض میرسانم؛
از خصوصیات بارز ایشان،تقوی و عمل به آموزه ها و موازین دینی و اسلامی بود.
هرچه را که میگفت نخست خود به آن عمل میکرد
رعایت مسائل بهداشتی و مخصوصا مسواک زدن از مهمترین توصیه های ایشان به بنده بود.
وفای به عهد و خوشقول بودن ،از دیگر صفات برجسته ایشان بود.
در هر شرایطی،هنگام شنیدن اذان،سریعا آماده انجام این فریضه میشدند و اعتقاد داشت که اگر تعلل کنیم ممکن است لحظه ای بعد زنده نباشیم تا این عمل واجب را انجام دهیم.

ایشان بخاطر حساسیت مسئله جنگ، تحصیل را بصورت ناقص رها کرده و به سپاه پاسداران پیوستند ولی در همان شرایط نیز هرگاه فرصت داشتند به بنده سر میزدند و مرا مورد لطف خود قرار میدادند؛
ایشان معتقد بودند که در این برهه از زمان،بهترین و موثر ترین ارگان جهت خدمت به اسلام،سپاه پاسداران میباشد.
بخاطر خصوصیات منحصر بفرد سعید،بنده شدیدا به ایشان انس گرفته بودم و تصور جدایی از ایشان برایم بسیار دردآور بود.ولی رزق من از دوستی با ایشان از طرف خدا،همین چند سال محدود بود ولی بعد از شهادت ایشان هرگز نتوانستم کسی را بعنوان دوست در کنار خودم قرار دهم چون همیشه معیارهای اخلاقی و رفتاری سعید در ذهنم بود و هیچکس دیگری دارای چنین خصوصیاتی نبود.
البته افراد زیادی بعنوان همکار در کنار خودن داشته ام ولی بعنوان *دوست* هرگز.

بخاطر راهنمایی های ایشان بود که بنده نیز به خدمت سپاه پاسداران درآمدم و از این بابت بسیار راضی هستم.
ایشان در دیماه سال۶۵ در عملیات کربلای ۴ بعنوان فرمانده دسته شرکت کرد و به خیل شهدای کربلا پیوستند.
اگر چه قفس دنیا برای سعید تنگ بود و با شکستن قفس از ما دل برید و آسمانی شد ولی بنده یاد و نام و خاطره هایش را در دل و جانم حفظ کرده ام و همچنان از ایشان بعنوان *اولین رفیق و آخرین رفیق* نام خواهم برد.
راوی:سید محمد جعفری منش(کلکچی)