خاطرات و خصوصیات اخلاقی شهید سعید عبدی(پورعبدی)

یا لطیف

اهل مشورت در امور بود

قبل از پذیرفتن هر مسئولیتی،چه مسئولیتهای شخصی و چه مسئولیتهای سازمانی،در مورد آن بسیار تحقیق و پرس و جو میکرد و نظرات افراد صاحب نظر را جویا میشد.در نتیجه زمانی که قبول مسئولیت میکرد در نهایت دقت و اقتدار آن مسئولیت را به مرحله اجرا در می آورد.

در امور نظامی گری،بسیار سختکوش و سختگیر بود و اعتقاد داشت که اگر در این قسمت مسامحه و یا کوتاهی صورت بگیرد،"جان افراد"مورد تهدید قرار خواهد گرفت.لذا در امر آموزش به نیروهای تحت امر، بسیار جدی و سختگیر بود تا جاییکه بعضی نیروها از از دست سختگیریهای ایشان فراری میشدند.

در یکی از اردوهای رزمی که از طرف بسیج اراک،بچه ها را به کوههای اطراف شهر برده بودیم،ایشان با جدیت و جلوتر از سایر نیروها از ارتفاعات بالا میرفت و گویی خستگی اصلا در وجود ایشان راه نداشت.

 بعد از چند ساعت تمرینات سخت ،دستور استراحت به بچه ها داده شد و من از این فرصت استفاده کردم و خودم را به ایشان رسانده و بنای شوخی را گذاشتم. به ایشان گفتم؛مثل اینکه آموزشها را خیلی جدی گرفته ای؟!و خیلی به خودت فشار میاری؟ 

اینجا که صحنه جنگ نیست.خیلی سخت نگیر.

 درحالیکه عرق از سروروی ایشان میبارید،گفت:

عباس جان!اگر امروز این تمرینها و آموزشها را جدی نگیریم و محکم نباشیم ،فردا اگر موقعیتی برای خدمت پیدا شد،نخواهیم توانست به نیروهای تحت امر تحکم کنیم و از آنها بخواهیم در کارشان جدی باشند.نتیجتا اینکه نوعی حس فرار از مسئولیت در بین نیروها حاکم شده و در صحنه های واقعی جنگ ،متحمل تلفات و صدمات زیادی خواهیم شد.

من همینطور که سعید داشت مثل یک فرمانده حرفه ای صحبت میکرد ، در دلم ،به روح بلند و دید وسیع ایشان که بسیار فراتر از یک جوان معمولی بود غبطه میخوردم و حس مسئولیت پذیری و مجاهدت خستگی ناپذیر ایشان را تحسین میکردم.

مردان همه در سماع و نی پیدا نیست

مستان همه ظاهرند و می پیدا نیست

صد  قافله  بیشتر  در  این   ره   رفتند 

وین طرفه که هیچگونه پی پیدا  نیست

 راوی:سرهنگ پاسدار،عباس همتی

 

 شجاعت و جسارت

زمانی که مسئول آموزش نظامی مسجد حضرت ابوالفضل( س ) بودم از طرف سازمان بسیج ، چند دوره آموزش نظامی برای بچه های مسجد برگزار کردیم.

  در حین این آموزشها بود که متوجه شجاعت و جسارت بی نظیر ایشان شدم .

در یکی از این دوره ها، در بیابانهای اطراف اراک، اردوگاهی با چادر احداث کردیم و چند روزی مشغول آموزش به بچه ها بودیم.

در یکی از این روزها،آموزش پرتاب نارنجک بصورت عملی داشتیم. قرار بود چند نفر بصورت داوطلب،نارنجک جنگی پرتاب کنند تا اینکه سایر نیروها بصورت عینی با روشهای پرتاب نارنجک آشنا شوند.

 چون کار خطرناک مینمود کمتر کسی از نیروها داوطلب این کار بودند اما سعید با جسارت تمام و بدون هیچگونه ترس و دلهره ای بعنوان اولین داوطلب اعلام آمادگی کرد و چنان با مهارت و دقت این کار را انجام داد که موجب تحسین و تشویق نیروها شد و ترس و دلهره از وجود آتها رخت بربست.

این عمل شجاعانه سعید و سایر حرکات متهورانه اش، توجه مسئولین دوره آموزشی را جلب کرد و از بنده در مورد ایشان سوال کردند و پس از کسب اطلاعات لازم، رو به سایر نیروها کرد و گفت:

  شجاعت را از این نوجوان جنوبی یادبگیرید.بچه های جنوب همه دلاورند.

آنطور که از دوستان و همرزمان سعید شنیده ام در شب عملیات کربلای ۴ که او بعنوان جانشین گروهان انجام وظیفه میکرد،با شجاعت و دلاوری کم نظیری، در حالیکه سرپا، ایستاده در قایق مشغول هدایت نیروهایش بود،مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن زبون قرار میگیرد و به آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت نائل میگردد.

اول قدم عشق سر انداختن است

 جان باختن است و با بلا ساختن است

اول این است آخرش دانی چیست؟ 

 خود را ز خودی خود بپرداختن است

 

راوی:سرهنگ پاسدار،عباس همتی

 

فرماندهی و مدیریت

 بنظر بنده،سعید ذاتا یک انسان بزرگ و یک فرمانده لایق بود.

  زمانی که دوره های آموزش نظامی در مسجد برگزار میشد،ایشان قدرت،نظم و توانمندی خود را در هدایت و فرماندهی نیروها بخوبی نشان میداد تا آنجا که هر فرمانده یا مسئولی که سعید را حین کار کردن میدید،پی می برد که اگر ایشان خوب تحت تعلیم و آموزش قرار بگیرند،در آینده فرمانده ای بزرگ خواهند شد.

  یکروز یکی از فرماندهان سازمان بسیج بهمراه چند نفر دیگر بطور ناگهانی و سرزده،به محل برگزاری آموزش آمدند تا از نزدیک با نحوه آموزشها و کم و کیف آن آشنا شوند.

  ایشان هنگامیکه تلاش و مدیریت سعید را در امر آموزش و فرماندهی مشاهده کرد، از بنده راجع به سعید سوالاتی پرسیدند.مثلا اینکه ایشان اهل کجا هستند و چه مدت است که اینجا هستند؟

 بنده به ایشان عرض کردم که سعید از شهر قهرمان دزفول آمده اند و مهمان ما هستند.

 ایشان پس از پایان برنامه آموزش ،مقداری با سعید به صحبت پرداختند و سپس هنگامی که خواستند محل را ترک کنند،بنده را به کناری کشیدند و گفتند:

قدر این آقا سعید را بدانید و بیشتر مراقب ایشان باشید و چون نشانه های ابهام را در صورت بنده مشاهده کرد ادامه داد:

من مطمئن هستم که اگر ایشان بخوبی آموزش ببینند در آینده ای نزدیک فرمانده بزرگی خواهند شد.

بعدها چندین مرتبه همان فرمانده ،از بنده خواستند که سعید را تشویق کنم به عضویت سپاه درآید تا ضمن گذراندن آموزشهای لازم از ایشان یک فرمانده لایق و با اخلاق بسازتد و نسبت به این موضوع خیلی اصرار و تاکید داشتند.

  گرچه سعید فرصت زیادی برای فعالیت در جنگ و جبهه یدست نیاورد و خیلی زود به فیض شهادت نائل آمد ولی در همان دوران اندک نیز به همگان ثابت کرد که فرمانده ای لایق و مدیری توانمند است.

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ﴿۲۳﴾

از ميان مؤمنان مردانى‏ اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند (۲۳) سوره احزاب

 راوی:سرهنگ پاسدار،عباس همتی

خاطرات و خصوصیات اخلاقی شهید حسین (پورعبدی)

 یا لطیف

 توجه به فرائض و رعایت نکات شرعی

   اوایل پیروزی انقلاب ، درحالیکه هنوز مسائل شرعی بر ایشان واجب نشده بود ولی ایشان دقت و توجه زیادی به عبادات و رعایت حدود شرعی داشتند و خود را ملزم به یادگیری و انجام فرائض دینی میدانستند.

   مثلا سعی میکردند هرروز در نمازهای جماعت اول وقت حاضر باشد و بعد از نماز هم مشغول انجام مستحبات و تعقیبات می شد.

  در ایام ماه مبارک رمضان، همه تلاش خود را میکرد تا تمام ماه مبارک را روزه باشد هرچند هنوز روزه بر ایشان واجب نشده بود و هوای گرم تابستان دزفول، فشار زیادی به بدن ضعیفش وارد میکرد. 

  سالها بعد نیز حتی زمانی که در جبهه مجروح شده بود و در اثر همین مجروحیت بدنش بسیار ضعیف شده بود و در بیمارستان بستری بودند،تمام ماه رمضان را روزه میگرفت(علیرغم اینکه میتوانست بخاطر عذر شرعی مسافر بودن ، قضای روزه ها را به زمانی دیگر موکول کند.)

  در بسیاری از ایام سال را هم روزه های مستحبی میگرفت و روح و جسم خود را با دادن ریاضت جلا می بخشید.

   در یکی از روزهایی که به همراهی ایشان برای شرکت در نماز جماعت ظهر،عازم مسجد آقاضیاءالدین اراک میرفتیم،در بین راه صدای اذان از بلند گوی مسجد طنین انداز شد . ناگهان در همانحال،سعید را دیدم که بیکباره، با عجله شروع به دویدن به طرف مسجد کردند.اول فکر کردم شاید اتفاقی افتاده که من از آن بیخبرم ولی وقتی به ایشان رسیدم از ایشان علت این حرکت را پرسیدم و ایشان جواب دادند:

   مگر شما صدای اذان را نشنیدید؟

   اگر عجله نمیکردیم ممکن بود قسمتهایی از ثواب نماز اول وقت را از دست بدهیم.

  به شوخی گفتم:

  خب حالا ما اینهمه ثواب نماز اول وقت را جمع کرده ایم یکروز هم اجازه دهیم این ثواب نصیب سایر مومنین شود.

  سعید با همان چهره نورانی و مهربان نگاه سردی به من انداخت و گفتند: 

  معلوم نیست که ما تا نماز جماعت بعدی زنده باشیم بنابراین نباید این توفیق را از دست بدهیم.هیچ کاری مهمتر و باارزشتر از نماز اول وقت،آنهم در مسجد و به جماعت نیست.

  در روز قیامت اگر نمازمان پذیرفته نشود هیچیک از اعمال دیگرمان برایمان فایده ای نخواهد داشت.

  از شنیدن این استدلال محکم و منطقی ،آنهم از نوجوانی کم سن و سال مثل سعید،واقعا باعث حیرتم شد و در دل بخودم می بالیدم که یک چنین دوست و رفیقی دارم.

  تا چند روز بعد،من همچنان به حرفهای سعید فکر میکردم و بعدها فهمیدم که فقط مکتب متعالی اسلام است که میتواند چنین انسانهای وارسته و با تقوایی مثل سعید تربیت کرده و به جامعه تحویل دهد.

راوی:سرهنگ پاسدار،عباس همتی

 

 بی اعتنایی به دنیا

 یکی دیگر از ویژگیهای اخلاقی مردان الهی و سالکان طریق الله، این است که اهل حرص و طمع و مال اندوزی و کلا حب الدنیا نیستند و سعید نیز از این قاعده مستثنا نبود.

  از مال دنیا ، چیز زیادی نداشت و همان مختصر امکاناتی را هم که داشت،در راه خدا و در جهت آسایش بندگان خدا ایثار و انفاق میکرد.

 براحتی از آنچه که داشت،دل میکند و خود را به هیچ عنوان به جیفه ی دنیا دلبسته و وابسته نمیکرد.

  اعتقاد داشت ،دنیا و هرآنچه مافیهای آنست ،امانتی الهی و فقط اسبابی برای امتحان بندگان اوست.

  اعتقادداشت که هیچکس بجز خدا مالک مطلق نیست.حتی زن و فرزند و پدرومادر را امانتهای خداوند میدانست و وابستگی به هر کدام از آنها مانعی برای رسیدن به خدا تلقی میکرد.

  در یکی از روزهای گرم، در مهرماه ۵۹ در کتابخانه شهید نوروزی مسجد حضرت ابوالفضل اراک،مشغول نظافت و مرتب کردن قفسه کتاها بودیم که یکی از دوستان وارد کتابخانه شد.

بعد از سلام و علیک و احوالپرسی مقداری به ما کمک کرد و سپس با حالت شوخی رو به سعید گفت:سعید جان،عجب انگشتر زیبایی داری.میشه یک چند روزی انگشترت را بمن قرض بدی؟

 در کمال تعجب دیدم که سعید بدون هیچگونه معطلی،انگشتر را از انگشتش بیرون آورد و به ایشان داد.سپس گفت:این هدیه ای باشد از طرف من به شما.

 دوستمان که از این برخورد خیلی تعحب کرده بود گفت:

سعید جان من شوخی کردم.شاید این انگشتری،یادگار کسی باشد و یا اینکه از آن خاطره ای داشته باشی!

ولی سعید با اصرار زیاد انگشتر را که خیلی هم زیبا بود به ایشان داد.

 این فقط نمونه کوچکی بود از خلق و خوی سعید عزیز و از این نوع بلند طبعی و بزرگ منشی از ایشان به دفعات مشاهده کرده ام. و از اینرو پی بردم که هر کس بخواهد سالک واقعی باشد باید از هرآنچه که اورا به این دنیای فانی وابسته میکند دل بکند تا سبکبال و رها بندهای اسارت دنیایی را پاره کند و در جوار حق آرام بکیرد.

در عشق اگر نیست شوی هست شوی 

در عقل اگر هست شوی پست   شوی

وین بوالعجبی ببین که  از   باده   عشق 

هشیار گهی شوی که سرمست   شوی

 

راوی:سرهنگ پاسدار،عباس همتی

 

   مسئولیت پذیری و پشتکار

در دورانی که تازه با سعید آشنا شده بودم(سال۵۹)مسئولیت کتابخانه شهید نوروزی بعهده بنده بود.بعد از آشنایی با سعید و مشاهده قابلیتها و توانمندیهای ایشان،مسئولیت یکی از بخشهای کتابخانه را به ایشان واگذار کردم و از ایشان خواستم تا در اداره کتابخانه به من کمک کنند.

بعد از این جریان، مشاهده میکردم که ایشان شبانه روز و با پشتکاری باورنکردنی در آن بخش فعالیت میکرد و پس از مدت کوتاهی طبق اعتراف دوستان،تغییرات و پیشرفتهای چشمگیری در آن بخش مشاهده شد.و هرکس که وارد کتابخانه میشد بوضوح این تغییرات و پیشرفتها را حس میکرد.

  در سایر مسئولیتهایی که به ایشان محول میشد نیز نهایت تلاش و دقت لازم را بعمل می آورد تا منشا پیشرفت و نوآوری در آن قسمت باشد.

 آنطور که از لسان دوستان و همرزمانش شنیده ام،در امور نظامی نیز در گردانی (گردان عمار دزفول )که ایشان در آن خدمت میکرد نیز بسیار مسئولیت پذیر بود و پشتکاری مثال زدنی داشت بطوریکه هنوز چند ماهی از خدمت ایشان در این قسمت نمی گذشت که مسئولیت خطیر "جانشینی گروهان"به ایشان واگذار شد.

همیشه بر این باور بود که ا گر انسان مسئولیتی را تقبل میکند باید تمام همتش را معطوف و مرهون آن کار بکند تا آن مسئولیت بنحو احسن انجام شود و چنانچه کوتاهی و اهمالی در این رابطه صورت بگیرد،گناهی بزرگ و نابخشودنی رخ داده است.

 

راوی:سرهنگ پاسدار،عباس همتی

خاطرات و خصوصیات اخلاقی شهید سعید عبدی(پورعبدی)

یا لطیف

   قسمت اول:گشاده رویی

سعید در طول زندگی پربرکت خود،خصوصیات نیک اخلاقی بسیاری داشت و یک معلم اخلاق ،به تمام معنا برای اطرافیانش بود.مهربانی و گشاده رویی او در برخورد با اعضاء خانواده و دوستانش مثال زدنی بود.

   در برخورد با افراد ، متناسب با شرایط ایشان برخورد لازم و مناسب را میکرد.مثلا با کودکان و افراد کم سن و سال، بسیار مهربان  و خنده رو و با افراد بزرگتر بسیار گشاده رو و صمیمی بود.بطوریکه افراد در همان برخورد اول شیفته و دلبسته اخلاق ایشان میشدند.

  اولین برخورد را که بنده با سعید داشتم مربوط به  سال ۵۹ و زمانی بود جنگ تحمیلی بتازگی آعاز شده بود و ایشان به اتفاق تعدادی از اعضاء خانواده به شهر اراک آمده بودند و خوشبختانه محل اسکان ایشان در محله ما  بود. 

   ایشان هر روز برای ادای نماز جماعت به مسجد حضرت ابوالفضل(س) می آمدند و از همان زمان، دریافتم که سعید علیرغم سن و سال کم، انسان فهیم و بزرگی است و شیفته اخلاق و برخورد ایشان شدم.

  سعید آنچنان گرم و صمیمی با بنده و بقیه بچه های مسجد برخورد میکرد که گویی سالهاست همدیگر را میشناسیم و با هم دوست هستیم.

سعید آنقدر مهربان و باگذشت بود که حتی با افرادی که ایشان را رنجانده بودند نیز با گشاده رویی و رافت برخورد میکرد.و هیچوقت کینه ای از ایشان به دل نمیگرفت.

  همیشه و تا پایان عمر عزیز و با برکتش بر این نکته تاکید داشت که با مهربانی و برخورد محبت آمیز میتوان قلب انسانها را تسخیر کرد و آنها را هدایت نمود.

             راوی،سرهنگ پاسدار ،عباس همتی

 

 

قسمت دوم:صبرو بردباری و حضور بموقع در صحنه های حساس

 

   خوب بیاد دارم، زمانی که دشمن بعثی،هنگامیکه ضربه های سختی از رزمندگان در جبهه ها متحمل میشد،از سر استیصال،جنگ شهرها را آغاز میکرد و از جمله دزفول قهرمان را مورد حملات موشکی خود قرار میداد و مردم بیگناه و کودکان معصوم را به خاک و خون میکشید.

  در یکی از همین روزها من برای دیدن ایشان به دزفول رفته بودم و یکروز که همراه با سعید در شهر گشت میزدیم ناگهان صدای غرش یک موشک و متعاقب آن انفجاری مهیب ، زمین را لرزاند . در این لحظه سعید با شتاب و عجله فراوان و بدون اینکه به بنده که مهمانش بودم توجهی کند،به سمت محل اصابت موشک دوید و من هم بناچار بدنبال ایشان شروع به دویدن کردم.بعد از لحظاتی به محل اصابت که محلی در حوالی بیمارستان افشار  و در نزدیکی یکی از مساجد بودرسیدیم .

    چون ما جزء اولین افراد بودیم که به محل رسیده بودیم،با صحنه های بسیار دلخراش و متاثر کننده ای روبرو شدیم.

  تلی از خانه های ویران شده،وسایل منهدم شده و انسانهای غرق در خاک و خون.

   بعد از رسیدن به محل، سعید به کمک چند نفر از دوستان و اهالی محل ، مانند افراد حرفه ای و دوره دیده ، شروع به امداد و جستجو و یاری افراد صدمه دیده کرد و من هم همینطور هاج و واج و حیران مشغول فعالیت ایشان بودم.

  من نظاره گر بودم که سعید علیرغم مشکلات موحود ، باجدیت همراه با متانت و بردباری،به مردم،با تمام وجود کمک میکرد.

پس از ساعاتی که دیگر امور تقریبا ساماندهی شده بود.ایشان خسته و کوفته و با سرو صورت خاک آلود پیش من آمدند و تازه متوجه شده بود که من مهمان ایشان بوده  و در ایت شهر غریبم و از بابت اینکه یکدفعه من را در شهر رها کرده بود عذر خواهی کردند.

 

      راوی؛سرهنگ پاسدار،عباس همتی

 

************************

 

قسمت سوم:احترام به والدین

 

   بی شک یکی از بارزترین ویژگیهای اخلاقی و سیره عملی سعید عزیز، احترام به والدین و نزدیکان خود بود تا آنجا که هیچ کاری را بدون نظر و اجازه ی پدر و مادر انجام نمیداد.

   بدلیل شرایط جنگی کشور در آن سالها،اکثر خانواده ها نگران حضور فرزندانشان در جبهه های نبرد بودند و نوجوانان نیز جهت ثبت نام در بسیج و نیز حضور در جبهه ، بایستی از والدین خود رضایتنامه دریافت میکردند.سعید نیز چون هنوز به سن قانونی نرسیده بود باید از پدرو مادر اجازه کتبی دریافت میکرد.

    عطش و اشتیاق سعید برای حضور در جبهه از یکطرف و عدم رضایت والدین از طرف دیگر باعث شده بود که ایشان همه تلاشش را انجام دهد تا رضایت ایشان را بگیرد و در کنار سایر دوستان و همرزمان موفق به حضور در جبهه بشود.

  شهادت تعدادی از دوستان و مربیانش باعث شده بود که سعید انگیزه ای مضاعف برای حضور در حبهه پیدا کند‌

  هر ترفندی که به ذهنش میرسید بکار میبرد تا ای امر را محقق کند ولی هرروز ناامیدتر از دیروز میشد.

  وقتی اشتیاق بیش از حد ایشان را برای حضور در جبهه دیدم سعی کردم تا با ایشان صحبت کنم و بلکه بتوانم ایشان را متقاعد کنم که اینقدر به خانواده فشار نیاورند.

  روی همین اصل به ایشان گفتم:چرا اینقدر  پدر و مادر را تحت فشار قرار میدهی؟ اگر واقعا طالب حضور در جبهه هستی کمی صبر کن تا به سن قانونی برسی بعد برو.

 ایشان گفتند؛ درست است که اشتیاقم برای حضور در جبهه خیلی زیاد است و مخصوصا شهادت دوستانم مرا خیلی دلتنگ کرده ولی مطمئن باش که هرگز بدون اجازه پدرو مادر به جبهه نخواهم رفت.چون متوجه هستم که برای انجام یک فعل پسندیده نباید مرتکب عملی ناپسند شوم.

  سعید بالاخره با صبر و بردباری و رعایت حقوق والدین سرانجام توانست رضایت ایشان را بدست آورد و توفیق حضور در جبهه و جهاد را پیدا کند.

 

راوی،سرهنگ پاسدار،عباس همتی

وصیتنامه پاسدار شهید سعید عبدی(پورعبدی)

*وصیتنامه پاسدار شهید سعید* *عبدی(پورعبدی)*

با سلام بر یگانه ناجی عالم بشریت،حضرت ولیعصر"عج"و با سلام و درود بر رهبر والامقام،این قلب تپنده ی امت حزب الله،امام خمینی . و با سلام بر شهدا،از شهدای جنگ تحمیلی گرفته تا شهدای بدر و حنین و کربلا. بر طبق تکلیف، وصیتنامه خود را آغاز میکنم.

  ابتدای سخن ، چند کلامی خدمت برادران و خواهرانی که در شهر حضور دارند عرض میکنم.

  برادران و خواهران عزیز ،من خیلی کوچکتر از آن هستم که بخواهم برای شما سخن بگویم اما چون دلم خون است نمیتوانم با دل پر خون به عملیات بروم و باید عقده ی دل را خالی کنم. روی سخنم با برادران و خواهرانی است که هیچوقت نتوانسته اند خود را در مسیر انقلاب و جنگ قرار دهند و یا اگر هم بوده اند، نبودنشان بهتر. چرا که خیلی زود مشکلات بر ایشان غلبه کرد و جزء خوارج از دین شدند و خود نمیدانند و یا اگر هم میدانند خود را توجیه بر مسائل میکنند.

  من از راه دور به این برادران میگویم ،که ای برادران، برای ماندن در شهر، وقت بسیار است.اینقدر به جنگ و جبهه و اسلام نگویید که کار دارم و یا درس دارم.برای یکبار هم که شده به کار و درس بگویید که اینزمان وقت جنگ است.برای یکبار هم که شده به جبهه بیایید و ببینید که در جبهه چه میگذرد.ببینید که این برادران چگونه خانه و کاشانه ی خود را ترک کرده و به عرصه های نبرد پای گذارده اند.

  کمی فکر کنید و ببینید که چه چیز باعث آن شده که این برادران (در این سرمای کشنده)اتاقهای گرم منازل را ترک کرده و این سرمای سوزان زمستان و این زمینهای پر از خاک را بر آن منازل گرم و راحت ترجیح داده و به جبهه آمده اند.(آیا)چیزیجز اخلاص و ایثار است؟

  اگر میسر نمیباشد که در جبهه ها شرکت کنید،لااقل حضور فعال در صحنه داشته باشید.

  اینقدر شایعه پراکنی نکنید.مگر شما نبودید که انقلاب کردید؟پس چه شده است که بعضی از خواهران و برادران خدای ناکرده کوفی میشوند؟.

  اینهمه موشک و توپ و خمپاره که تا بحال به دزفول و دیگر شهرها اصابت شده و این صدام پلید و این حیوان درنده و خونخوار که روی هیتلر را سفید کرده ، و چندین سال است که باعث رنج و محنت و دربدری دو کشور ایران و عراق شده برای چه تا بحال باید وجود داشته باشد.(اگر همه برادران همت میکردند و کار جنگ را یکسره میکردند تا بحال صدامی وجود نداشت)

 اینهمه مشکلات (اقتصادی) و کمبودهای غذایی، اینهمه شهید و صبوری خانواده های شهداء ، همه و همه به اندازه ی یک ذره از مصیبتهای اباعبدالله و یارانش نمیباشد.

  اباعبدالله و یاران باوفایش بر اینهمه سختیها و مشکلات ، صبر را پیشه کردند.چرا که میدانستند که همه ی اینها جز امتحان الهی چیز دیگر نمی باشد.

 

 *سخنی دارم با مادرم؛*

  مادر جان، میدانم که بعد از من چقدر ناراحت میشوی.اما دوست دارم (زیاد خودت را اذیت نکنی)و اگر میخواهی در نبود من گریه کنی، گریه کن ولی نه آنقدر که باعث آزردن خود و دیگر اعضای خانواده شوی زیرا در این حال روح من نیز آزرده خواهد شد. خوشحال باش از اینکه این امانت را سالم تحویل خداوند داده ای.

  *مادر جان!*

  دنیا محل گذر است. و هر فرد را خداوند همانطور که بوجود آورده، همانطور هم او را می میراند. ما همگی از خاکیم و سرانجام نیز به خاک بر خواهیم گشت.و آن چه زمانی باشد ، فقط خدا میداند.

  *مادرم!*

  یادم هست بارها هر وقتی کسی فوت میکرد و یا شهید میشد، خودت به ما میگفتی که از (همان) اول که بدنیا آمده بود در پیشانیش چنین نوشته بود که در این ساعت و در آن زمان و فلان مکان خواهد رفت. ولی با اینحال مادر جان، بدان که من و دیگر فرزندانت ، هیچوقت از شما نبوده و نخواهیم بود(همه امانتهایی هستند که باید روزی آنها را به صاحب اصلیش برگردانی)

  *مادر جان!*

  دنیا برای من مانند درختی بود که فقط برای چند سالی(برای رهایی از گرمای بیابان دنیا) زیر سایه ی آن استراحت کرده بودم.نه تنها برای من بلکه برای تمامی انسانها چنین است. همه سرانجام روزی روزی از دنیا خواهیم رفت. پس چه بهتر که با افتخار (و آگاهی)از دنیا برویم. بهرحال خداوند (روزی)جان ما را خواهد گرفت پس چه بهتر که خود جانمان را تقدیم لقاءالله کنیم.

 *مادر جان*!

بدان که هیچکس مرا وادار نکرده است که در سپاه خدمت کنم و فقط به علاقه ی خود و به پیشنهاد یکی از برادران که الآن نیز در کنار او هستم (بوده است). امیدوارم در این مدت که در خدمت شما و میهمان شما بوده ام ، اگر رنجش و یا ناراحتی از من دیده اید (که حتما چنین است)بعنوان حقی که فرزند بر نادر دارد مرا ببخشی.

 *سخنی دارم با پدرم؛*

  پدر جان، در برابر شما چیزی برای نوشتن ندارم زیرا که خجالت میکشم که چیزی بنویسم. زیرا از زمان کودکی تا بحال ، بسیار بسیار شما را اذیت کرده و آزار داده ام.اما میدانم که دل تو آنچنان نیست که مرا نبخشی.اما با اینحال از شما التماس دارم که این فرزند کوچکتان را ، بخاطر نادانیش (ببخشید)و از اشتباهاتش در گذرید. امیدوارم که مرا ببخشی.

  *برادر جان!*

  *خواهران عزیزم،*

   میدانم آنچنان که باید، برای شما حق برادری را ادا نکرده ام. اما الآن فهمیده ام که اشتباه کرده ام.

  از خواهرانم می خواهم که در همه حال، صبر و تقوا و حجابشان را حفظ کنند زیرا که حجاب شما کوبنده تر از خون *سعید* است. نبینید که رفته ام. ببینید که *برای چه* رفته ام.

  از تمامی *دوستان*، خصوصا برادران مسجد مقداد(ملاحاجی)انتظار دارم راهم را آنچنان که باید، ادامه دهند.و از تمام کسانی که پولی یا چیزی از (بنده)طلب دارند، حتما از منزلمان تحویل بگیرند.

 از تمامی دوستان میخواهم و تقاضا میکنم و التماس میکنم که اگر ناراحتی در این مدت از من دیده اند ،مرا ببخشند.من نیز از هیچکس ناراحتی نداشته و از هر کس طلبکار هستم، ایشان را می بخشم.

   *شب پنجشنبه ساعت ۸شب.قبل از عملیات*

۶۵/۱۰/۳  *خدا حافظ*

 

مروری بر خاطرات و زندگی شهید سعید عبدی (بخش چهارم)

سعید همسایه ی دیوار بدیوار ما بود. معمولا هر موقع کسی با ایشان کار داشت،باید در یکی از گوشه و کنارهای مسجد پیدایش میکرد. خیلی کم حرف بود ولی در عوض در مسائل و موضوعات مختلف ،بسیار فعال بود. مسئول امور فرهنگی مسجد بود.و بیشتر اوقات ایشان در کتابخانه کوچک مسجد میگذشت. بسیار پیش می آمد که با دوچرخه بهمراهی ایشان به سازمان تبلیغات و یا سایر مراکز فرهنگی، جهت تهیه پوستر و تراکتهای تبلیغی برای مسجد و محله میرفتیم.و هیچگاه ندیدم که در انجام کارها ی مربوط به مسجد،کار دیگری را جایگزین کند. هنگام نوشتن تراکت و یا هنگام فعالیت در کتابخانه ،بمحض اینکه صدای اذان بگوشش میخورد،کارهایش را کنار میگذاشت و سریعا به نماز می ایستاد.

مهمترین نکته ای که از نماز خواندن سعید بیادم مانده،هنگام قنوط نماز بود. و من شیفته ی ای حالات ایشان بودم.آنچنان با حس قوی و حضور قلب دعا میخواند که فکر میکردیم این آخرین نماز ایشان است.

       راوی:غلامعلی منصورپور

 

سعید در دوران خردسالی،علاقه ی فراوانی به نگهداری از حیوانات خانگی مانند مرغ و خروس و جوجه و همچنین نگهداری و پرورش گوسفند داشت. از آنجاییکه سبک زندگی شهری در آن دوران  طوری بود که به خانواده هااجازه میداد که مثلا گوسفند چندماهه ای را خریداری و بعد از چند ماه یا حتی چند سال بعد آن را قربانی نموده و یا اینکه با قیمت خوبی می فروختند و از اینجهت ،کمک خوبی از نظر اقتصادی به خانواده ها بود.  اما سعید،بفکر این چیزها نبود فقط دوست داشت  ازحیوانات  نگهداری و به آنها محبت کند.

یکی از سالها، مرحوم ابوی که از این احساس و علاقه سعید آگاه بود،بدون اعلام قبلی،گوسفند چند ماهه ای برای سعید خریداری کرد و سعید از این اتفاق آنقدر خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید. شب و روز مواظب حیوان بود و او را تیمار میکرد.مثلا به بازار میرفت و ضایعات سبزی و میوه را برای تغذیه اش فراهم میکرد. آنقدر به این حیوان انس گرفته بود که حتی تصور لحظه ای جدایی از او برایش سخت بود.

سالها گذشت و گوسفند حسابی پروار شده بود.و دیگر نگهداریش مشکل شده بود و حیوان هم در آن محیط بسته اذیت میشد.لذا ابوی تصمیم به قربانی کردنش گرفت. اعضای خانواده مطلع بودند که سعید خیلی به این حیوان وابسته شده و نمیدانستند چطوری این خبر را به ایشان برسانند. بهرحال هنگامیکه سعید از موضوع مطلع شد،آنقدر گریه کرد که همه ی خانواده با گریه ایشان به گریه افتادند . خلاصه بخاطر ایشان ،تصمیم عوض شد و سعید به فروش گوسفند راضی شد ولی از مرحوم ابوی قول گرفت که زمانی این کار را انجام دهد که خودش متزل نباشد  و این صحنه را نبیند. خلاصه، بعد از فروش حیوان، سعید که مشهور بود آدم شوخ و بذله گویی است تا چند روز کمتر میخندید و کمتر صحبت میکرد.

 

                                              راوی:خواهر شهید

 آنان که زبان عشق را می دانند

لب بسته سرود عاشقی می خوانند

با رفتنشان ترنم آمدن است

خورشید غروب کرده را می مانند

🎇🎇🎇🎇🎇🎇

بخش اول

🍂 استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا هر روز توطئه و برنامه های گوناگونی برای جلوگیری از صدور انقلاب اسلامی فراهم می کنند و چون به قوانین الهی معتقدیم و به رهبری عزیز مان و هدایت قرآن دست به این انقلاب زده ایم.

اما ما بر علیه تمام خواسته هایشان قیام کرده ایم و تا آخرین نفس و آخرین قطره خونمان استوار و محکم در برابر این همه خواسته های نفسانی و حیوانی خواهیم ماند و با سروجان و مال برای احیاء اسلام تلاش خواهیم کرد ......

بخش دوم

اوایل سال 60 بود و ما تازه از اهواز به دزفول آمدیم مدتی بود که به همراه مادر یا پدرم برای خرید و گاها خیابان می رفتم و هر موقع که از محله می گذشتم چشمم به مسجد مقداد می افتاد و تعداد زیادی از بچه های محل را می دیدم که بازی و یا موقع نماز به مسجد می رفتن در این رفت و شد یکبار سعید را سر مسیر دیدم که گفت تازه به این محله آمدی گفتم بله گفت دوست داری در بین ما باشی گفتم چرا که نه.. ی مدت گذشت یکبار دیدم زنگ خونمون زده شد مادرم گفت ظاهرا شما را می خواهد رفتم بیرون دیدم سعید است بعد از سلام خودش را معرفی کرد و گفت اسم شما چیست و در کدام محله بودید که بعد از معرفی خودم و شرح حال گفت چرا نمی آیی مسجد ما در مسجد نماز جماعت ، جلسه قرآن ، اردو ، بسیج و ...... داریم از شما دعوت می کنم تشریف بیاورید. و شب هنگام نماز به مسجد رفته و با اسقبال گرم سعید و بقیه دوستان مواجه شدم و خیلی خوشحال شدم که با دوستان جدیدی پیدا کردم.

این اولین دیدار رسمی با سعید بود که هیچ وقت از خاطراتم نمی رود.

صائمی علیرضا

🍂 مشغول تحصیل بودم دوره راهنمایی احتمالا سال64 آن زمان در مدرسه راهنمایی بواسطه سعید سرودهایی که در مسجد تمرین می کردیم منهم در مدرسه تشکیل گروه سرود دادم و در برنامه های مدرسه و جشن ها سرود می خواندم سرودهایی که می خواندم مورد توجه مدیر مدرسه و معلمان شده بود بخاطر بعد معنوی که سرودها داشتن به همین خاطر مدیر مدرسه بنده را مورد تشویق قرار داده و هدایایی به بنده دادن که بلافاصله موضوع را به سعید گفتم و ایشون هم خیلی از این قضیه خوشحال شده و دائم مرا تشویق می کرد و تمرینم را با سعید ادامه می دادم و حتی برای من یک نوار کاست پر کرد که آن را دارم بهر حال کارم را ادامه دادم در مدرسه یک روز مدیر مدرسه پیشنهاد داد با توجه به استعداد و توانایی گفت گروه موزیک در امور تربیتی تشکیل شده شما را به آنجا معرفی می کنم منهم قبول کردم قضیه رفتنم را به گروه موزیک را به سعید نگفتم تا اینکه ی مدت گذشت یک روز بعداز ظهر سعید امد درب منزل گفت باید پلاکارد بنویسیم بیا کمکم گفتم من کلاس دارم گفت چه کلاسی گفتم کلاس موزیک با تعجب پرسید کلاس موزیک ؟ گفتم بله گفت از کی رفتی چرا به من نگفتی؟ گفتم یادم رفت ؟ دیدم با یک نگاه تند و پرخاشگری بطوریکه صورتش قرمز شده بود گفت بار آخرت باشه قرار بود هر کاری که انجام می دهیم به همدیگر اطلاع بدهیم من از شدت ترس و صدای بلندش حسابی عقب نشینی کردم بعد گفت جوانان ما در جبهه می جنگن و شهید می دهیم آنوقت تو میری کلاس موزیک اینه رسمش علی جان این شان شما نیست این کار مال بچه لوطی هاست .

بعد از این قضیه با شدت ناراحتی گذاشت رفت و تا چند روز با من حرف نزد حتی من چند بار در خونش در زدم گفتن خونه نیست درصورتیکه خونه بود و نمی خواست با من روبرو شود. یه مدت گذشت در این مدت صحبتهای سعید را تجزیه و تحلیل میکردم از طرفی کشور ما در حال جنگ و ازطرفی شهیدو اسیر و ....

لذا تصمیم گرفتم بخاطر نصیحتهای بجا سعید از ادامه گروه سرود انصراف و در جمع بچه های مسجد قرار گرفته و مجددا با سعید ارتباط برقرار شد .

صائمی علیرضا

🍃تازه وارد جلسه فرآن شدم که سعید پیشنهاد داد که دوست دارم در زمینه کارهای فرهنگی با من باشی منهم قبول کردم انگار سعید ذهنم را خوانده بود که باهم باشیم در اولین کار تشکیل گروه سرود دادیم و تعداد زیادی از بچه ها در گروه بودن مثل رضا همایی ، حامدی ، باب اله، پورکاوه و ..  

گروه سرود ما حسابی گرفت و دائم چه در جلسه خودمان ، دیدار با خانواده شهداء مراسمات مسجد خودمان ، دیدار با جلسات قرآن مساجد دیگر و حتی مسابقات جلسات قرآن شهرستان که مسجد مقداد مقام دوم را کسب کرده بود شرکت کردیم و تا چند سال این روند ادامه داشت 

سعید خلاقیت عجیبی در خواندن سرود داشت صدای زیبا آهنگهایی که برای سرود می گذاشت و..   از خلاقیت او بود که باعث شد منهم کار سرود خوانی را ادامه دهم و در مدرسه فعالیت داشته باشم و هر وقت مشکلی پیش می آمد به او مراجعه می کردم.

سعید در کنار کارهای جلسه بنا به پیشنهاد وارد بسیح شدیم و فعالیت خودمان را در زمینه نگهبانی ، جمع آوری اطلاعات حوزه استحفاظی خودمان توسط مخالف اتقلاب و .... انجام می دادیم.سعید علاوه بر کارهای جلسه قرآن کارهای فرهنگی بسیج شرکت داشت مثل کتابخانه و تبلیغات ، من و سعید تا پاسی از شب مشغول نوشتن پلاکارد بمناسبتهای مختلف بودیم یادم است بعضی از اوقات از شدت خستگی در مسجد می خوابیدیم . سعید علاوه بر سنگر علم در مدرسه بلافاصله جلوی من می امد و گفت باید کارهای عقب افتاده را در زمینه فرهنگی جبران کنیم بعضی وقتها به او می گفتم خسته نشدی این کار ی مقدار به درسات برس ؟  او با تبسم به من گفت کار برای خدا و شهدا خستگی ندارد الگوی ما امام خمینی است که با آن سن بالا و  یک تنه جنگ و مملکت را در مقابل این  همه دشمن اداره می کند و این درسی بود که سعید به من داد.

راوی: علیرضا صائمی 

تاریخ اسلام سراسر حماسه و جانبازی است و راهیان خط خود رنگ شهادت سازندگان اصلی آن بشمار می رود.

لذا برای بیان زندگی نامه شهید سعید عبدی و تجلیل از این عزیز هیچ بیانی گویاتر از خود اسلام نیست و این اسلام است که باید از آن درس گرفت از صدر اسلام تا کنون .

از آنجاییکه سعید در یک خانواده مذهبی و انقلابی زندگی می کرد و از طرفی مسجد را سنگر گاه خود قرار می داد یادم هست که می گفت همانا ادامه دهنده راه شهیدان باشیم نه میراث خوار و همیشه پیامرسان آنها باشیم نه پیام خوان .

سعید همیشه لبخند بر لبهاش بود گویی میراث پیامبر بر عهده داشت تواضع و فروتنی سعید بر هیچکس پوشیده نیست.

صائمی علیرضا

احتمالا سال 64 بود که سعید گفت علیرضا بیا بریم جبهه گفتم فکر نکنم با سن و سالی که ما داریم قبول کنند ضمنا کاری که در مسجد شامل جلسه و بسیج با آن همه فعالیت فرهنگی کمتر از جبهه نیست دیدم سعید گفت باشه ی مدت گذشت باز گفت دوست دارم ، بیا با هم بریم چون امام فرمود جنگ در راس کار است و به ما احتیاج دارد بهر حال گفتم بعید می دونم خانواده هایمان قبول کنند چون هم سعید و هم من سن مان کم بود البته سعید چون از من بزرگتر بود موقعیت بهتری داشت بهرحال رفتم با پدر مادرم صحبت کنم که شدیدا مخالفت نمودن گفت هنوز تو کوچکی باید درس بخوانی از طرفی تمام روز در مسجدی مگر ما تو را می بینیم؛ هر چند سعید هم خانواده او مخالفت نمودن . ی مدت گذشت باز هم سعید گفت تصمیم گرفتم که برم جبهه میایی یا نه؟ منهم مسئله را دوباره با خانواده در میان گذاشتم باز هم مخالفت نمودن و با اسرار زیاد و اینکه میخوام با سعید برم ی مقدار خانواده کوتاه آمدن چون پدر و مادرم ارادت خاصی به سعید داشتن و سعید بالعکس و هنوز که هنوزه مادرم همیشه بیاد او است خلاصه اینکه منو سعید تصمیم گرفتیم بریم جبهه رفتیم حوزه مالک برای ثبت نام مدارکها را که دادیم مال سعید را قبول کردن ولی مال من نه چون جثه و سنم ضعیف و کم بود خیلی اسرار کردم ولی قبول نکردن حتی دیگران را واسطه نمودم ولی فایده ای نداشت لذا برگ برنده را سعید برد و ما از این قافله عقب ماندیم .....

 

حقیقت این است که هیچ قلمی توان نوشتن و هیچ کاغذی گنجایش مقام شهید را ندارد ولی از بعضی برخوردهای شهید عزیزمان سعید گفتنی ها زیاد می باشد که بعنوان برادر نزدیک این را درک می کردم که شهید تنها با ریختن خون خود شهید نبوده بلکه ایشان در زمان قبل از شهادت هم شهید بود با خودش که نشانه ای از صبر در برابر مشکلات بود و با توجه به اخلاص در کارهای او و در راه خدا و با برنامه ها ییکه برای خودسازی برای خودش در نظر گرفته بود شهادت را در چهره او نمایان می کرد او در تمامی اوقات که در پیش ما بود با وضو بود و بما گوشزد می کرد و می گفت علی جان همیشه با وضو باش بخصوص هنگام خواندان قرآن و خواب و نماز شبت فراموش نشود.

 

سعید در ارتباط با دوستان کوشا و فرد بسیار صمیمی بود و نسبت به درس و تحصیلات علاقمند بود و دائم بمن می گفت باید سطح معلومات را بالا ببریم که آینده از آن ماست و محتاج بیگانه نشویم همچنین در روزه گرفتن و نماز به موقع خوندان کوشا بود او انسانی نبود که بدنبال مال و ثروت باشد بلکه همواره خدا را می طلبید و بالاخره گمشده اش را یافت.

او رفتاری بسیار متواضعانه داشت و در معاشرت با دوستان و آشنایان خود رفتاری خدا پسندانه و اسلامی داشت و او وجودش را به اخلاص مزین کرده بود او همانند مولای متقیان علی (ع) از کمک و دستگیری دیگران مضایقه نمی کرد و سعی می کرد تا آنجائیکه توان داشت به همنوعان خویش کمک می نمود.

راوی: علیرضا صائمی

شمه ای از منش؛ مرام و خصلت های اخلاقی شهید سعید عبدی:

 

ـ فردی آرام بود 

ـ کم حرف میزد  و بسیار گوش  میداد 

ـ خوب می اندیشید و خوب نتیجه میگرفت 

ـ از زبان و اعمالش کسی زیانی ندید 

ـ چشمانی عفیف و دستانی پاک داشت 

ـ تواضعی بی نظیر در جامعه و بسیار زیاد در عبادات داشت 

ـ داشته های خود را عملی میکرد 

ـ روابط اجتماعی خوبی داشت 

ـ وفای بعهد میکرد 

ـ در بین دوستان انصاف را رعایت میکرد 

ـ کسی را متهم نمیکرد 

ـ فردی پرتلاش و محبوب بود 

ـ معتقد به حکومت جمهوری اسلامی بود 

ـ برای خود و دیگران احترام قائل بود  

ـ برای دوستان وقت میگذاشت 

ـ برنامه ریزی خود سازی داشت 

ـ صله رحم را خوب بجا می آورد 

ـ صوتی دلنشین و ملیح داشت 

یادو نامش جاوید باد 🌷🌷🌷

 

  راوی،مهندس غلامرضا مه لقا

 

مروری بر خاطرات و زندگی شهید سعید عبدی (بخش سوم)

 پیامبر (ص )میفرمایند : *صل صلوة مودع تری انک لا تصلی بعد ما صلوة*

"آنچنان نماز بگزار که گویی آخرین نماز توست و دیگر هرگز نمازی  نخواهی خواند".

حدود ساعت دو و نیم  شب بود و آنشب سعید پاسپخش نیروهای گشتی مسجد مقداد بود لذا جهت سرکشی به گشت بسیج نیروهای پایگاه که مسئولیت ایست و بازرسی و کنترل وسائط نقلیه پل جدید را به عهده داشتند  بهمراه سعید با موتور به آنجا رفتیم و سعید، اوضاع را از نیروها جویا شد و با آنها خوش و بش و احوال پرسی کرد و سپس برای سرکشی به سایر نیروها ،محل را ترک کردیم ولی در بین راه سعید پیاده شد و به من گفت چند لحظه منتظر بمانم و ایشان به مسجد رفتند. 

من هم در حیاط مسجد منتظر سعید ماندم ولی انتظار به درازا کشید و به دلیل کنجکاوی به سالن مسجد رفتم و مشاهده کردم سعید در حالتی خاشعانه مشغول  نماز هستند ، پس از نماز به سجده ای طولانی رفتند و پس از اتمام سجده، در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود به نزدم آمدند. 

 در بین راه از ایشان علت خواندن نماز ، در آنموقع از شب را پرسیدم، ایشان گفتند؛ هنگامی که بچه های پایگاه را در حال ایست و بازرسی و انجام ماموریت در کمال جدیت دیدم ،در دل از خدای خود سپاسگزار شدم و جهت شکرانه این نعمت ، به مسجد آمدم  و برای سلامتی و موفقیت روز افزون آنها دعا کردم و دو رکعت نماز خواندم ، و خدا را شکر کردم که توفیق انجام این خدمت را به ما عطا کرده است.

راوی: برادرسید کمال رجبی از دوستان شهید

خوشا آنان که جانان می شناسند

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

 

مدتی بود که در دعای ندبه بدلیل خواب صبحگاه جمعه  شرکت نمی کردم 

جمعه بعد از نماز صبح  خواب دیدم که با دوچرخه در حالی که کتابی دستم بود و  قصد فتوکپی از برخی از صفحاتش را داشتم به سمت خیابان در حال حرکت بودم در عالم خواب می دیدم که صبح جمعه است  و هنوز درب مغازه ها بسته است

 همینطور که با دوچرخه در حال حرکت بودم ناگهان چشمم به مسجدی افتاد مقداری  که جلوتر رفتم دیدم درب مسجد باز است و صدای ملکوتی دعای ندبه از  بلندگوی مسجد در حال پخش است باخود گفتم چند دقیقه به داخل سالن مسجد بروم و از دعای پرفیض ندبه بهره مند شوم تا درب مغازه ها باز شود در این هنگام که قصد وارد شدن به سالن مسجد  را داشتم دعای ندبه تمام  شد و مردم بیرون می آمدند ناگهان در وسط جمعیت چشمم به صورت نورانی شهید سعید عبدی  افتاد که با رفیقش در حال صحبت بود. سعید با چهره ای نورانی و پیراهنی سفید که عضلات برجسته بازوهایش از روی پیراهن نیز معلوم بود  تمام توجهم را جلب کرد.

من که کاملا آگاه بودم  که سعید شهید شده،  با او سلام کردم او جواب سلامم را داد اما احساس کردم مقداری از من دلخور است و مرا تحویل نمی گیرد. با خود گفتم چون به شهادت رسیده است الان است که از نظرم  غیب می شود به همین دلیل به پایش افتادم و پایش را محکم گرفتم تا مدت زمان بیشتر ی نزدم بماند اما پس از لحظاتی، غیب شد ناگهان از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که امروز هنوز به دعای ندبه نرفته ام. 

به عقیده خودم تعبیر این خواب این بود که شهید سعید آمده بود تا به من تذکر بدهد که چرا خود را از این دعای ملکوتی محروم ‌نموده ام

آری شهدا از اوضاع و احوال ما آگاهند و هنوز به انسان سازی و تربیت نیروهای مومن و انقلابی مشغولند مانند زمانی که زنده بوده اند

و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیا عند ربهم یرزقون 

و لا تقولوا لمن یقتل  فی سبیل الله اموات بل احیا و لکن لا تشعرون

راوی:حجت الاسلام امین جیلک

 

چند ماهی بیش نبود که به عضویت رسمی سپاه در آمده بود.در تاریخ ذکر این خاطره،یگان محل خدمت ایشان در پادگان آموزشی پلاژ مستقر بودند گ ایشان تقریبا روزانه به پادگان رفته و بعداز ظهر مراجعت مینمودند. یکی از روزها که میخواستند به پادگان یاد شده بروتد بنده از ایشان خواستم که اجازه دهند ایشان را تا مقصد برسانم و ایشان نیز با بزرگواری پذیرفتند. سوار بر موتور شدیم و دونفری حرکت کردیم، ازمقابل شهید آباد رد شدیم. لازم بتوضیح است که در زمان وقوع این خاطره جاده ای که بسمت کوپیته میرفت عرض نسبتا کمتری داشت و در مسیر آن چند پل کوچک که جهت هدایت آبهای فصلی ساخته شده بودند قرار داشت.

الغرض کمی بالاتر از پارک خانواده فعلی یکی از این پلها قرار داشت و کناره های آن نیزارهایی نیز روییده بود. از روی پل که رد شدیم،فرمود:داداش این محل رو بخاطر بسپار تا بعدا مطلبی دارم که میگم.

چند دقیقه بعد که به مقصد رسیدیم و من خواستم برگردم ،فرمود،به اون پل که رسیدی کمی توقف کن و دقت کن یک رایحه بسیار خوشبو به مشامت خواهد خورد. موقع برگشت مخصوصا از موتور پیاده شدم،ولی هرچه دقت کردم چنین رایحه ای احساس نکردم،حتی تا کنار نیزارها نیز رفتم ولی هیچ گیاه خوشبویی نیافتم. حتی روزهای بعد هم که تفحص کردم چیزی نیافتم.

حدودا یکماه بعد از این جریان ،ایشان به فیض شهادت رسیدند و من تا ماهها حتی سالها بعد از شهادت ایشان هرموقع عبورم به آنجا می افتاد بیاد صحبت ایشان می افتادم و باز پیگیر قضیه میشدم ولی متاسفانه هیچ اثری از بوی خوش نیافتم که نیافتم.

خدا میداند که قصدم از ذکر این خاطره  این نیست که شهدا را موجوداتی فرازمینی معرفی کنم،بلکه فقط منظورم ذکر موردی است که رخ داده.

حال خدا میداند که قضیه این بوی خوش چه بود که فقط ایشان متوجه شده بودند.الله یعلم.

  راوی:برادر شهید

 بتازگی به شهادت رسیده بود و ما هنوز در شوک از دست دادن سعید عزیز بودیم و نمیتوانستیم این واقعه ی جانکاه را هضم کنیم.  مجلس ترحیم باشکوهی بپا شده بود و  آنقدر جمعیت به مسجد آمده بودند که جای سوزن انداختن نبود. بعد از خاتمه مراسم،در حالیکه در قسمت زنانه مشغول جمع کردن وسایل و نظافت فرشها بودیم ،ناگهان متوجه شدم چند خانم در قسمت ورودی درب سالن ایستاده اند.اولش بنظرم مسئله ی مهمی نبود گفتم شاید منتظر کسی هستند و به کار خودمان ادامه دادیم. هنگامیکه قصد داشتیم مسجد را ترک کنیم یکی از همان خانمها جلو اومد و پرسید:

شما خواهر شهید سعید عبدی هستید؟ با تعجب جواب دادم؛بله چطور مگه؟

کمی مکث کرد و نگاهی به تصویر شهید انداخت ولی قبل از آنکه حرف دیگری بزنه من گفتم: اگر طلبی از شهید دارید خجالت نکشید ،بفرمایید هرچه که باشه تقدیم میکنیم.

 قطرات اشک از چشمانش جاری شد و روی زمین نشست.

 یکی دیگه از خانمها گفت:این چه حرفیه؟کدام طلب؟ این ما هستیم که بدهکار شهید هستیم و حالا اومدیم اینجا که ادای دین کنیم.

من از تعجب هاج و واج مانده بودم و نمیدانستم چه باید بگم.

 سپس اون خانم ادامه داد: پدر ما مدتیه که در اثر بیماری قادر به کارکردن نیست و ما  برای امرار معاش دچار مشکل شده ایم ولی بخاطر حفظ آبرو،این موضوع رو از همه پنهان کرده بودیم .

من همینجور با حالت بهت به صحبتهاش گوش میدادم. سپس اینطور ادامه داد؛ یکشب که همه اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم و فکر روزهای تاریک آینده رو میکردیم صدای درب منزل آمد.فورا بلند شدم و در رو باز کردم ولی کسی پشت در نبود.همینکه خواستم درب رو ببندم متوجه شدم که بسته ای جلوی در گذاشته شده.آنرا برداشتم و در را بستم.

بسته رو که باز کردم دیدم،مقداری پول نقد و نیز مقداری برنج و یک قوطی کوچک روغن بود. با خود اندیشیدم،خدایا کسی که از حال و روز ما  آگاهی نداشت پس چه کسی اینها رو آورده؟

چند شب بعد نیز این اتفاق تکرار شد ولی اینبار من خیلی فوری جلوی در رفتم و قبل از آنکه آن ناشناس از دیده پنهان شود خیلی با احتیاط سر کوچه رفتم و در آن تاریکی شب فقط سایه ای دیدم که با عجله به طرف انتهای کوچه میرفت.  باخود گفتم، امشب هرطوری شده باید بفهمم این فرد خیر چه کسی است، همینطور با احتیاط ایشان رو تعقیب میکردم تا اینکه به محوطه روشنتری رسید و از همانجا مستقیم به مسجد ملاحاجی رفت.

من تا اندازه زیادی موفق شده بودم ایشان را شناسایی کنم ولی هنوز سوالات زیادی بی جواب مانده بود. مدتی همانجا منتظر ماندم تا ایشان از مسجد خارج شدند و در یکی از کوچه های تاریک محله از نظرها محو شدند. من بلا فاصله به مسجد رفتم. هیچ صدایی بگوش نمی رسید. بطرف سالن مسجد رفتم صدازدم:کسی اینجا نیست؟  صدایی از ته سالن بگوشم خورد که گفت:

بفرما .کاری دارید؟ 

جلوتر که اومد ایشان را شناختم.خادم و موذن باوفای مسجد،مرحوم ملا محمدعلی بود.ایشان نابینا بودند و من از این بابت خیالم آسوده شد  که مرا نمی شناسد لذا پرسیدم؛ مشهدی ملا ،سوالی دارم.

    : بفرما خواهرم.درخدمت هستم.

 تشکر کردم و ادامه دادم، خواستم بدانم این آقایی که چند لحظه پیش از مسجد خارج شد چه کسی هستند؟

 ایشان با تعجب پرسیدند؛ چطور مگه؟اتفاقی افتاده؟

 و من به ایشان اطمینان دادم که هیچ اتفاق بدی رخ نداده ولی از توضیح بیشتر معذورم.و از ایشان خواهش کردم که جواب بدهند. ایشان که انگار متوجه حسن نیت من شده بودن بعد از کمی مکث ادامه داد؛

این آقا،گل بچه های محل،آقا سعید عبدی هستن. ایشون رو مثل پسر خودم دوست دارم از بس که این بچه نجیب،کم حرف و مهربانست. من در دل آرزو کردم ،ایکاش! منهم پسری بودم و میتوانستم به جلسه قرآن مسجد بیام تا بیشتر با این آقا سعید آشنا شوم و از ایشان درس قرآن و اخلاق فرا بگیرم.

 

نقل به مضمون :خواهر شهید

 

از شهرستان برایمان مهمان رسیده بود، هنوز کارهای زیادی مانده بود که باید انجام میدادم و از طرفی موعد اذان ظهر نزدیک بود. مقداری از کارها رو بسرعت انجام دادم و سپس با عجله وضو گرفتم،چادر بسر کردم و آماده اقامه نماز ظهر شدم. نماز که تمام شد دیدم *سعید*کنار دستم نشسته.

:چی شده عزیزم ؟کاری داری؟

:میخواهم مطلبی بگم ولی از روی شما خجالت میکشم!

کنجکاو شدم و بلافاصله پرسیدم: هر کاری داری سریع بگو. به خدا خیلی کار دارم.

به آرامی خم شد، دستم رو بوسید و به صورتش کشید.سپس در حالیکه از شرم سر بزیر انداخته بود و صورتش از خجالت سرخ شده بود گفت: به شرطی که قول بدهی از دستم ناراحت نمیشوی میگویم.من هم قول دادم .سپس ادامه داد: *هیچ کاری رو بر نماز ترجیح نده*

چون دیدم داری تندوتند و با عجله نماز میخونی، وظیفه دونستم که جمله حضرت امام رو یاد آوری کنم که فرمود: *هیچوقت به نماز نگویید کار دارم،به کار بگویید که نماز دارم*

  در حالیکه غرق در حالت معنویت و اخلاص سعید شده بودم بغلش کردم و  صورتشو بوسیدم. 

       راوی: مادر شهید،سعید عبدی

 

از بستگان نزدیک بود و جزء اقوام سببی محسوب میشد. بدلیل نوع شغلش در رژیم سابق،دارای عقاید خاص خود بود که عموما با عقاید من و سعید سنخیت نداشت ولی ما بدلیل خویشاوندی، به ایشان احترام میگذاشتیم.بسیار پیش می آمد که هنگام ابراز عقاید و یا بحث های سیاسی با سعید به بحث و جدل بر میخاست ولی سعید با متانت تمام بدون اینکه نسبت به ایشان بی احترامی بکند تمام سخنانش را (علیرغم میلش) گوش میداد و سپس با رعایت مراتب احترام به ذکر ادله و براهین خود در جهت رد نظرات ایشان می پرداخت.

آنروز ایشان باتفاق خانواده،مهمان ما بودند.باز هم مثل همیشه بحث های سیاسی داغ بود و سعید در جبهه مقابل ایشان به رد نظراتشان میپرداخت.بحث حسابی داغ شده بود و هرکس در تلاش بود تا نظریه خود را به دیگری بقبولاند. در حالیکه سعید با تمام وجود وارد بحث شده بود انگار صدای دلنوازی بگوشش خورد.فورا از جا بلند شد و صحنه بحث را ترک کزد و از اتاق بیرون رفت.

 طرف مقابل بحث که فکر میکرد ایشان در مباحثه به اصطلاح کم آورده اند و زمین بازی را ترک گفته اند،غرق در شعف و شادمانی بود. لحظاتی گذشت.وسعید دوباره به اتاق برگشت در حالیکه مشخص بود وضو گرفته، بدون هیچ کلامی سجاده نماز را انداخت و با خشیت و تواضع تمام مشغول فریضه نماز ظهر شد. اصلا گویی سعید در فضایی دیگر سیر میکرد و در آرامشی زیبا به رازونیاز با معبود خویش بود. نمازش که تمام شد ،خطاب به مادر گفت:

مادر جان تا شما سفره ناهار رو بیندازید من یه کاری دارم بیرون و زود بر میگردم.

اون شخص طرف بحث با کنایه رو کرد به سعید و گفت:حالا متوجه شدی که حق با من بود؟  بهترین دلیلش هم ترک جلسه بحث از طرف شما بود!

سعید بدون اینکه ناراحت بشه فقط لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. بعد از اینکه سعید از منزل خارج شد 

رو کرد بطرف افراد حاضر و با لحنی جدی گفت: درست است که من و سعید باهم اختلاف نظر فراوانی داریم ولی بخدا قسم ایشان را خیلی دوست دارم و به عقایدش احترام میگذارم. دیدید چطوری  و با چه خلوصی نماز میخواند؟! بخدا قسم این بچه، فرشته است. حاضر هستم تمام زندگی و ثروتم رو ببخشم ولی یک چنین بچه ی با ایمان و مودبی مثل سعید داشته باشم. من نمیدانم این خمینی(امام خمینی)توی این مدت کم، جگونه چنین جوانانی باادب و مومن تربیت کرده است؟!. 

راوی:برادر شهید

 

*اولین رفیق،آخرین رفیق* 

  بنده،سید محمد جعفری منش(کلکچی)،از دوران نوجوانی،بدلیل مجاورت منزل حقیر با منزل پدری ایشان،بعنوان دوست و همکلاسی توفیق همراهی شهید سعید عبدی را داشته ام.لذا در همین رابطه خاطرات و خصوصیاتی را که از ایشان در ذهن دارم بعرض میرسانم؛

 از خصوصیات بارز ایشان،تقوی و عمل به آموزه ها و موازین دینی و اسلامی بود.

هرچه را که میگفت نخست خود به آن عمل میکرد‌

رعایت مسائل بهداشتی و مخصوصا مسواک زدن از مهمترین توصیه های ایشان به بنده بود.

   وفای به عهد و خوشقول بودن ،از دیگر صفات برجسته ایشان بود.

  در هر شرایطی،هنگام شنیدن اذان،سریعا آماده انجام این فریضه میشدند و اعتقاد داشت که اگر تعلل کنیم ممکن است لحظه ای بعد زنده نباشیم تا این عمل واجب را انجام دهیم.

   ایشان بخاطر حساسیت مسئله جنگ، تحصیل را بصورت ناقص رها کرده و به سپاه پاسداران پیوستند ولی در همان شرایط نیز هرگاه فرصت داشتند به بنده سر میزدند و مرا مورد لطف خود قرار میدادند؛

ایشان معتقد بودند که در این برهه از زمان،بهترین و موثر ترین ارگان جهت خدمت به اسلام،سپاه پاسداران میباشد.

   بخاطر خصوصیات منحصر بفرد سعید،بنده شدیدا به ایشان انس گرفته بودم و تصور جدایی از ایشان برایم بسیار دردآور بود.ولی رزق من از دوستی با ایشان از طرف خدا،همین چند سال محدود بود ولی بعد از شهادت ایشان هرگز نتوانستم کسی را بعنوان دوست در کنار خودم قرار دهم چون همیشه معیارهای اخلاقی و رفتاری سعید در ذهنم بود و هیچکس دیگری دارای چنین خصوصیاتی نبود.

 البته افراد زیادی بعنوان همکار در کنار خودن داشته ام ولی بعنوان *دوست* هرگز.

 

  بخاطر راهنمایی های ایشان بود که بنده نیز به خدمت سپاه پاسداران درآمدم و از این بابت بسیار راضی هستم.

 ایشان در دیماه سال۶۵ در عملیات کربلای ۴ بعنوان فرمانده دسته شرکت کرد و به خیل شهدای کربلا پیوستند.

 اگر چه قفس دنیا برای سعید تنگ بود و با شکستن قفس از ما دل برید و آسمانی شد ولی بنده یاد و نام و خاطره هایش را در دل و جانم حفظ کرده ام و همچنان از ایشان بعنوان *اولین رفیق و آخرین رفیق* نام خواهم برد.

  راوی:سید محمد جعفری منش(کلکچی)

 

مروری بر خاطرات و زندگی شهید *سعید عبدی*(پورعبدی)

بسم رب الشهداء و الصدیقین

*رازهای مگو*

 

آن *دوست* بروی ما بخندد یا نه؟

واین نامه ی هجر را ببندد یانه؟

گل جامه ی زیبای *شهادت* را او

بر قامت و قد ما پسندد یا نه؟

 

 ایام تاسوعای حسینی بود.من هم طبق عادت هرساله جهت پذیرایی از دسته های عزاداری،به یکی از محله ‌های قدیمی دزفول(کتکتان) رفته بودم.

از ابتدای روز سردرد خفیفی داشتم اما بی اعتنایی میکردم. تا اینکه بعدازظهر همان روز ، به نهایت شدت خود رسید و امانم بریده شد.

دیگر عملا از وظیفه پذیرایی از دسته ها بازماندم.دنیا دور سرم میچرخید.اما در این ارتباط با هیچکس حرفی نزده بودم.

از شدت درد، به دیواز تکیه دادم و با چشمان نیمه باز ، فقط هیاهوی مبهمی از صدای عزاداران را می شنیدم.

  ناگهان دستی به شانه ام خورد.سرم را بلند کردم. *سعید* بود.

با همان لبخند شیرین و همیشگیش دستش را دراز کرد و چیزی کف دستم گذاشت و بسرعت همراه دسته های عزاداری به مسیرش ادامه داد.

نگاه کردم.قرص مسکنی بود.بی درنگ آنرا خوردم.

حدودا نیم ساعت بعد،هیچ سردردی نداشتم.

تازه آنموقع بود که بخود آمدم.با خود گفتم ؛ خدایا!  بجز تو ، هیچکس از درد سرم اطلاع نداشت ..پس سعید چطوری از مشکل من خبردار شد؟!

متاسفانه هیچگاه توفیق نیافتم این مطلب را از ایشان جویا شوم چون مدتی بعد ، سعید بهمراه خیل پرستوهای عاشق،عازم جبهه شد و در عملیات کربلای 4 شرکت کرد و آسمانی شد.

       راوی:احمد شریف نیا (چاییده)(از دوستان شهید)

***

*موضوع:زهد، اخلاص و تقوا*   

 یک نیم رخت "ولست منکم ببعید"

یک نیم دگر "ان عذابی لشدید"

بر گرد رخت نوشته "یحیی و یمیت"

"من مات من العشق فقد مات شهید"

گرمای طاقتفرسای مرداد دزفول بود.در گرماگرم جنگ تحمیلی،یعنی سال64.

بچه های بسیج مسجد مقداد پس از فعالیت نیمروزی ،جهت فرار از هرم گرمای شرجی ظهر،به "شوادون"مسجد پناه برده بودند.

مدتها بود کارهای سعید رو زیر نظر داشتم اما آنروز تصمیم داشتم هر طور که شده سر از کار سعید در بیاورم.

مطابق معمول،هنگامیکه همه بچه ها به خواب عمیقی فرو رفته بودند،سعید بآرامی از جایش بلند شد و سراشیبی پله های شوادون را آهسته بالا رفت.من هم با احتیاط،بطوریکه ایشان متوجه نشوند بدنبالش حرکت کردم. یکراست بطرف محل وضوخانه رفت.بعد از گرفتن وضو راهی سالن مسجد شد.دو رکعت نماز خواند بعد از آن به سجده ای طولانی رفت بطوریکه من خسته شدم.ولی همچنان با دقت نگاه میکردم.

سپس سلامی سمت کربلا داد و آستین ها رو بالا زد.جاروی دسته بلندی را از گوشه مسجد برداشت و شروع به نظافت حیاط مسجد کرد.

  گرمای آن ساعت از روز واقعا کلافه کننده و غیر قابل تحمل بود و من در حالیکه بیحرکت گوشه ای ایستاده بودم ولی خیس عرق شده بودم.از سرو روی ایشان عرق میبارید  و ایشان همچنان با جدیت و دقت به نظافت مسجد ادامه میداد.

  بیشتر که تمرکز کردم دیدم لبهای سعید حین کارکردن در حال جنبش و ذکر هستند.......

   احساس غریبی داشتم.خودم را در برابر روح بلند سعید خیلی حقیر احساس میکردم .

تا قبل از مشاهده این صحنه هم سعید بعنوان رهبر گروه فرهنگی ما برایم بسیار قابل احترام بود ولی بعد از این واقعه شخصیت و احترام ایشان  برایم بسیار بالاتر رفت.

از آن واقعه به بعد،هر گاه سعید،در جلسه قرآن مسجد،از ایمان و خلوص در کارها سخن میگفت،با تک تک سلولهایم آن کلمات را باور میکردم.

        راوی:دوست و همرزم سعید

مدتی بود که امام جماعتی برای مسجد ملاحاجی نداشتیم و در آن زمان هنوز وارد حوزه علمیه نشده بودم و به د‌‌‌نبال امام جماعتی برای مسجد بودم اما هرچه پیگیری می کردم  کمتر نتیجه میگرفتم.و کم کم داشتم در این زمینه دلسرد و ناامید میشدم. تا اینکه جمله ای از حضرت امام "ره" بخاطرم آمد که میفرمایند:

*شهدا امامزادگان عشقند که مزارشان زیارتگاه اهل یقین است.*"

 با خود گفتم؛ اگر حضرت امام"ره"چنبن استنباطی از شهدا دارند چرا تا بحال من از این امر غفلت کرده ام.لذا تصمیم گرفتم از شهدا کمک بگیرم و به آنها متوسل شوم.  و امیدوار بودم که با واسطه قراردادن این انسانهای پاک،حاجت خود را بگیرم.

  بدنبال فرصتی بودم تا اینکه یک شب بعد از نماز و جلسه قرآن ، از مسجد  به قصد مزار شهدا(شهید آباد)  رفتم و یکراست بدلم افتاد که بر سر مزار *شهید سعید عبدی*  بروم. 

 بعد از عرض ادب و قرائت فاتحه ،یک جمله خطاب به ایشان گفتم که" *مسجد ملاحاجی امام جماعت ندارد خودت چاره ای بیندیش*".

  این جمله را گفتم و پس از ذکر فاتحه ای برای سایر شهدا ، به سمت درب خروجی شهید آباد در حال حرکت بودم.ولی هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که یکی از دوستان طلبه را دیدم که تازه از اصفهان به دزفول آمده بود.تعجب کردم که بعداز سال ها ی زیادی که از ایشان بی خبر بوده ام ، حالا در این مکان و این موقع ازشب ،چه راز و حکمتی در این اتفاق نهفته است؟!

  .بلا فاصله بعد از سلام و احوال پرسی با ایشان گفتم: مسجدمان امام جماعت ندارد.آیا امکان دارد که جهت اقامه نماز به مسجد ملاحاجی تشریف بیاورید؟

  ایشان بلافاصله فرمودند:ان شاالله فرداشب خواهم آمد.

    بعد از آن شب، چندین سال بدون کمترین توقعی و بدون هر مزد و پاداشی ، امامت جماعت و امورات فرهنگی مسجد  را به عهده گرفتند.خدا خیرشان دهد.

از اینجا بود که به روح بلند امام خمینی"ره"صلوات و رحمت فرستادم که الحق چقدر خوب فرزندان شهید خود را می شناسند.و اینکه، شهدا چقدر زنده تر از ماهستند.

خوشا بحال شهدا و خوشا بحال روندگان راه شهدا.

*و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا* 

*بل احیا عند ربهم یرزقون*🌹

 

   راوی: حجه الاسلام و المسلمین، امین جیلک

***

 

 یکی از شبها که من به مسجد ملاحاجی(مقداد)برای شرکت در جلسه قرآن می آمدم ، بدون اینکه متوجه زمان دقیق شب باشم،مشاهده کردم که احدی از بچه ها در مسجد نیست و جلسات قرآن همگی تعطیل شده اند.

تقریبا تمامی فضای مسجد در تاریکی بود  و فقط از گوشه سالن مسجد سوسوی نور ضعیفی بچشمم رسید،خوشحال شدم و با علم به اینکه آقا سعید عبدی ( مسئول کتابخانه کوچک مسجد ) آنجا هستند باعجله بطرف کتابخانه رفتم ولی متاسفانه درب بسته بود و آن سوسوی نوری که به چشم من خورده بود در اثر شعاع نور کتابخانه بود که از زیر درب کوچک آن به بیرون می تابید.

دستم را به دستگیره ی در رساندم،خوشبختانه قفل نبود.بآرامی در را باز کردم، سعید را دیدم که غرق در نماز و رازونیاز با خدا بود.انگار ایشان در عالمی دیگر سیر میکردند و تصور کردم که حتی متوجه حضور بنده و باز شدن در نیز نشده بودند.

بسرعت در را بستم تا بیش از این خلوت عرفانی سعید را با خدایش خدشه دار نکنم.

 راوی؛ رضا همایی(افتاده) دوست شهید.

 

گذری بر زندگینامه پاسدار شهید،سعید عبدی"پورعبدی"

بسم رب الشهدا ء والصدیقین

 

گذری بر زندگینامه پاسدار شهید،سعید عبدی"پورعبدی"

شهید سعید است و شهادت سعادت

                                  امام خمینی"ره" 

در غروبی سرد،در برگریزان پاییزی ، در آذرماه سال ۱۳۴۵  و در خانواده ای گرم و سرشار از عشق و امید،نوزادی پای به عرصه ی هستی نهاد که علیرضایش نام نهادند ولی از همان آغاز،او را" سعید "میخواندند.

  کسی چه میداند،شاید به والدینش الهام شده بود که سعید،روزی قله ی سعادت را درخواهد نوردید و بحق سعید و شادبخت هردو گیتی خواهد شد.

دوران کودکی را در زلال جاری قرآن و در جلسات قرائت قرآن مسجد ملاحاجی"مقداد" آغاز کرد.ازهمان اوان کودکی جرقه هایی از استعداد هنری در سیرت ایشان مشاهده میشد بطوریکه با گذشت اندک زمانی

رهبری گروه سرود جلسه را عهده دار شد و با نبوغ ذاتی که در این رشته داشت توانست با جمع آوری و تولید نغمه های دلنشین ،جمعی از نوجوانان علاقمند را به گرد خود جمع کند.

  با فرارسیدن ایام محرم،سعید،سعید دیگری می شد.

  لباس سیاه بتن میکرد وبکمک دوستانش،با چند تیر چوبی و چند متر پرده سیاه،در گوشه ای از دیوار محله،تکیه ای برپا میکرد و به اقامه ی عزای اباعبدلله"ع'می نشست.

 سپس با همراهی دوستان ، از این تکیه به آن تکیه و از این مسجد به آن مسجد در مراسم عزای حسینی  بر سر و سینه میکوفت تا شاید اندکی از عطش حب الحسین را در سینه اش فرونشاند.

رهبر جلسه ی ایشان، عارفی فرزانه، بنام علیرضا مه لقا بود. سعید به رهبر جلسه اش عشق میورزید و معارف و آموزه های ایشان را با جان و دل میپذیرفت.سعید تشنه ی یادگیری معارف الهی و اسلامی بود و شهید مه لقا چشمه ای جوشان بود که سعید تمام وجود خود را در مسیر این زلال بی ریای عشق و معرفت سپرده بود و از طرفی آن بزرگوار نیز نسبت به سعید نگاه ویژه ای داشت.

 با شروع جنگ تحمیلی،جلسه قرآن ،حال و هوای دیگری یافته بود و شهید مه لقا ،ضمن بیان رشادتهای رزمندگان اسلام در جبهه ها،اعضای جلسه را در جریان مسائل روز قرار میدادند.شنیدن این اخبار و وقایع ،حس مبارزه و ایستادگی در برابر ظلم را در بچه ها تقویت میکرد و سعید از همان دوران بود که آرزو میکرد که ایکاش چند سال زودتر متولد شده بود تا در چنین روزی برای اسلام و وطن موثر تر باشد.

   مدتی بود که برنامه جلسه بعلت شرکت مسئول جلسه در دوره های آموزش نظامی و سپس شرکت در خطوط مرزی جبهه،آن نظم همیشگی را نداشت و در این مدت و در غیاب مسئول جلسه،سعید و بقیه بچه ها،جلسه را اداره میکردند تا اینکه پس از مدتی خبر شهادت علیرضا مه لقا شوک شدیدی به اعضای جلسه ازجمله سعید وارد کرد.

  سعید خیلی بیشتر از حد معمول به شهید مه لقا عشق میورزید و این اتفاق معلوم نبود چه تاثیری بر روحیه شکننده و ظریف ایشان بر جا میگذاشت.مدتی گذشت تا اینکه بالاخره توانست بر اوضاع روحی خود فائق شود و دوباره با تمام توان در خدمت جلسه قرآن باشد.

 گروه سرود ایشان در بین مردم شهر نامی برای خود یافته بود و در مراسم دیدار از خانواده های شهدا ،رکن اصلی برنامه، اجرای گروه سرود سعید و دوستانش بود.

یکی از شبها که جلسه قرآن در مسجد بر پا بود ناگهان انفحاری دهشتناک ،مسجد و محل را لرزاند، رژیم بعثی دوباره به شهر موشک زده بود.همه بچه ها سراسیمه مسجد را ترک کردتد و به منازل پناه بردند ولی سعید ،عوض رفتن به منزل،بسرعت بطرف محل انفجار که در محلی واقع در روبروی سبزقبا بود رفت.

محلی قدیمی با شیوه معماری سنتی دزفولی.

در آن گردوغبار، هیاهویی بپا بود، مردم و نیروهای امدادی ،عده ای از مجروحین را از زیر آوار خارج کرده بودن ولی اهالی محل خبردادند که هنوز عده زیادی زیر آوار مانده اند.

حدفاصل بین مردم و افراد مانده در زیر آوار،یک"سعبات"(سابات)بود که معلوم بود شدیدا آسیب نیز دیده

،ولی چه میشد کرد،باید به کمک مصدومین میرفت.

فورا چفیه را به دور صورتش پیچید و با سرعت در حال عبور از  سعبات بود که بیکباره آن بنای عظیم ،با صدای مهیبی شروع به ریزش کرد و قسمتی از بدن سعید زیر آوار گیر کرد،که بکمک اهالی نجات پیدا کرد.

در این حادثه،برادران شهید،ناصر خاتمی فر و قنبر زاده،به شهادت رسیدند ولی مقدر بود تا  سعیداز این حادثه جان بدر ببرد،قطعا خدا تقدیر ایشان را جایی دیگر  رقم زده بود.

سعید گمشده ای داشت و جز خودش هیچ کس دیگری از رازو رمز این گمگشته خبر نداشت.در برخورد بادوستان مانند همیشه،متبسم بود و دوستانش بادیدن ایشان به وجد می آمدند ولی کسی از درون سینه سعید خبر نداشت.

حقیقت این بود که شهادت معلم ایشان(شهید مه لقا) زخمی عمیق در تاروپود روح ایشان زده بود و داغ فراق ایشان تمام وجودش را به آتش کشیده بود.لذا بدنبال مرهم و دارویی بود تا اندکی از این رنج جانکاه تسکین یابد و او فکر کرد که آن مرهم فقط و فقط باحضور در جبهه قابل دستیابی است.

دوستانش تعریف میکنند که شخصیت سعید در جبهه از نظر رشد و کمال و بالندگی،بسیار قد کشیده بود ولی از همه مهمتر این آرامشی بود که در رفتار و سکنات ایشان دیده میشد،گویی از یاری عزیز و معبودی عزیزتر ،به امری مهم وعده داده شده بود.از اینرو بود که در مواحهه با خطرات در جبهه ،هیچ ترس و نگرانی ی  در ایشان مشاهده نمیشد.

برای مثال ،یک وقت، در یک مانور آموزشی ،یکی از رزمنده ها ، هنگام پرتاب نارنجک به پشت خاکریز، بدلیل عدم دقت کافی و در اثر برخورد نارنجک به لبه ی خاکریز ،همان نارنجک بسرعت بطرف بچه ها در حال برگشت بود.

سکوت و دلهره عحیبی جمع بچه ها و مربی را در برگرفته بود و همه ی حاضرین در آن محل یا بسرعت به گوشه ای خیز برداشتند و یا با دهانی نیمه باز متتظر بودند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

در همین لحظات،سعید مثل برق از جا پرید و شیرجه ای بطرف نارنجک غلطان برداشت و همزمان آنرا به پشت خاکریز پرتاب کرد.بلافاصله صدای انفجار نارنجک زمین را لرزاند و سعید بآرامی از جا بلند شد و خاک را از لباسهایش تکاند و به جمع بچه ها پیوست.

یکی از بچه های گردان عمار تعریف میکرد که سعید یکی از" جایزه بگیران"گردان بود.در همه مسابقات عقیدتی که در گردان برگزار میشد  شرکت فعال داشت و میگفت قصدم فقط افزایش معلومات عقیدتی و تقویت مبانی دینی است.

یکی از دوستانش(سید محمدجعفری منش)حتی ۳۰ سال بعد از آسمانی شدن سعید، او را و خاطراتش و مرامش را فراموش نکرده و میگوید:

*من بعد از شهادت ایشان دیگر کسی را به رفیقی نگرفته ام.همکار ،زیاد داشته ام ولی "دوست و رفیق"هرگز.!!!*

از ایشان میپرسم ،مثلا سعید چه داشت که دیگران نداشتند؟

میگوید:سعید نمونه واقعی یک انسان بود،آنچه میگفت بآن باور داشت و عمل میکرد،اگر با کسی رفیق میشد با تمام وجود به رفاقتش پایبند بود.نسبت به رفیق،احساس وظیفه و دین میکرد و آنچه که را که بنظر ایشان موجب خیر و صلاح و عاقبت بخیریست ،به آنها سفارش میکرد و خود نیز عامل به آنها بود.

بدلیل دارا بودن لیاقت و جسارت در جبهه،خیلی زود به ایشان مسئولیت فرماندهی دسته محول شد ولی این مسئولیت باعث نشد که ایشان تواضع و ارادتش را نسبت به همرزمان کاهش دهد بلکه برعکس،بیش از پیش با بچه ها ی دسته گرم و صمیمی شده بود.

در یکی از همین روزها بود که بدلیل انفجار گلوله خمپاره در نزدیکی سنگر ایشان،از ناحیه آرنج دست مجروح گردید و جهت مداوا به بیمارستان منتقل گردید ولی دل سعید در جبهه و پیش بچه های گردان می تپید.

  مجروحیت ایشان بهانه ای شد تا مدت کوتاهی از فضای جبهه دور بماند و ایشان از این فرصت کوتاه،نهایت استفاده را ببرند.به اقوام و خویشان و نیز دوستان قدیمی سرکشی میکرد و از آنها طلب حلالیت می نمود.

 گویی به ایشان الهام شده بود که *فرصت*باقیمانده،بسیار اندک است*"

هنگامیکه به دیدار دوستانش رفته بود  پیشنهاد شد ایشان را برای یک اردوی تفریحی دوستانه همراهی کند و  علیرغم اینکه مجروحیت دستش اذیتش میکرد ولی پیشنهاد دوستان را پذیرفت.

آخرین عکسهای شهید مربوط به همان روز اردو میباشد.

یکی از تصاویر بیاد ماندنی،تصویر نمازخواندن سعید است که همانطور که از خود تصویر پیداست،آنچنان غرق در معشوق است که هیچ توجهی به شلوغی و محیط پیرامون خود ندارد.بطوریکه دوستان همراهش مبهوت و حیران از اینهمه خضوع و خشوع ایشان در نماز میشوند.

  علیرغم اینکه پزشک معالج به ایشان توصیه کرده بود که حتما چند روزی را به استراحت بپردازند ولی انگار درون سعید آشوبی بر ما بود.

 خودش نیز این حس را نمی فهمید،برایش غریب مینمود.بیقرار بود.

  اتفاقا آنروز باران سیل آسایی میبارید.

سعید لباسها را پوشیده و آماده حرکت بسوی مقر گردان در پادگان کرخه بود ولی ریزش باران امان نمیداد.

  داخل اتاق هی قدم میزد و از پشت شیشه پنجره بیرون را می نگریست.

  خدایا چرا این باران قطع نمیشود؟!

    چرا امروز اینقدر دلم آشوب است؟!

به محض اینکه اندکی از شدت باران کاسته شد،از اعضای خانواده خداحافظی کرد و کلاه آورکتش را روی سر کشید و با عجله از منزل خارج شد.

 به هر زحمتی بود به پادگان رسید.ولی با صحنه ای مواجه شد که دلش بدرد آمد و تنش لرزید .بچه های گردان محل را ترک کرده و به منطقه اعزام شده بودند.

 *خدایا!این چه امتحانی است؟*!

  چرا فقط من باید از بچه ها عقب بمانم.

 قطره های اشک با قطرات باران،روی صورتش ممزوج شده غلطیدند.با ناامیدی  روی جدول خیابان نشست.

  نمیدانم در آن لحظات در دلش با خدایش چه گفت ،چه شنید و چه عهدی بست که بارقه هایی از امید در صورتش هویدا شد...

 :"برادر،ما داریم به منطقه میریم،اگه مسیرت اونجاست بیا در خدمت باشیم"

 این صدای راننده ماشین تدارکات لشکر۷ حضرت ولی عصر"ع"بود که رشته ی افکار سعید را پاره میکرد.بسرعت از جا بلند شد.لبخندی زد.در دل گفت:خدا شما را برای من فرستاده.و مثل برق به عقب وانت پرید.

درطول مسیر مرتب و دقیق تمام حوادث چند ساعت پیش را در ذهن مرور میکرد. در همه ی این اتفاقات حکمت و مصلحتی نهفته است.

شاید خدا میخواهد درجه عظم و همت سعید را بیازماید!!!

 در همین افکار بود که با تکانهای شدید ماشین متوجه شد به منطقه نزدیک شده اند،لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست و دوباره در افکاری عمیق فرو رفت.

  بارسیدن به مقر لشکر و دیدن بچه ها،سر از پا نمی شناخت،غرق شور و شعف بود،واقعا شاید خودش هم علت اینهمه اشتیاق را نمی فهمید.

   جسته و گریخته شنیده بود که امشب عملیات بزرگی در پیش است.

وضو گرفت و دورکعت نماز شکر بجا آورد بخاطر اینکه خدا او را لایق دانسته و به این عملیات رسانده است.

  حالا دیگر خوب می فهمید که چرا تا ساعاتی پیش اینهمه دلش آشوب بود و از اینکه تا مقدار زیادی از این تشویش رهایی یافته سپاسگزار خدا بود.

همانشب عملیات کربلای ۴ شروع شد.و سعید در کنار بچه های هم دسته اش سوار بر مرکب شهادت و  در میان موجهای خروشان "هور ، ابراهیم وار ، از  میان دریایی از آتش ،   سربلند و سبکبال گذشت و به ساحل سرسبز شهادت و ضیافت با شکوه لقاالله رسید و در جوار حق آرام گرفت.

شاید در آخرین لحظات زندگی خاکی ،این رباعی را زمزمه میکرده؛

آندوست بروی ما بخندد یانه؟

واین نامه ی هجر را ببندد یا نه؟

گلجامه ی زیبای شهادت را او

بر قامت و قد ما پسندد یا نه؟

 

               نامش جاوید وراهش پررهرو باد

مثل ابراهیم (ص)

  یا لطیف

اگر لباس رزمت را به تن کرده و بند کوله پشتی ات را به شانه انداخته و در آستانه درب منزل در حال وداع با خانواده ات باشی آن وقت فرزند کوچک سه ساله ات با پاهای کوچکش تند به طرفت بدود زانو بزند و حلقه دستهای نازکش را دور پاهایت تنگ بگیرد. سرش را به ساق پاهایت تکیه بدهد آنگاه چشمهای نگرانش را در چشمهای مهربان تو چفت کند و با زبانی که هنوز هم وقت آن را  ندارد تا کلمات را خوب تلفظ کند و با زیبایی کودکانه اش ملتمسانه بگوید: "بابا به پادگان نرو" و تو آب گلویت را قورت بدهی به چهره معصوم و پاکش بکنی و قطرات اشکی که تا قعر قلبت را می سوزاند بر گونه هایش ببینی، چه جوابی به او می دهی؟

تو را نمی دانم اما فرمانده شهید حمیدصالح نژاد وقتی مهدی کوچکش، پاهایش را حلقه کرده بود و به او گفته بود، بابا به پادگان نرو، آهی می کشد و می گوید: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و مثل ابراهیم که از اسماعیلش می خواهد جدا شود جلوی او زانو می زند او را بغل می کند و می بوسد و به او می گوید:

عزیزم اگر بابا را دوست داری به او نگو پادگان نرو، به او بگو "پادگان برو" و فرزند به اطاعت حرف پدر، چشم می گوید، اما ضمیرش می داند که این بار بابا  بر نمی گردد.

 

راوی: جناب آقای سالمی نژاد

پ.ن: 21 بهمن ماه، سالروز شهادت سردار اروند شهید حمید صالح نژاد گرامی باد.

 


مادر شهید بهمن درولی به میهمانی فرزند شهیدش شتافت

انا لله و انا الیه راجعون
مادر شهید بهمن درولی رحمت الله علیه، به میهمانی فرزند شهیدش شتافت..
همان شهیدی که وصیت کرد قبری ساده داشته باشد، بدون سنگ، روی همان سیمان ها وصیت کرد بنویسند: پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی

مراسم تشییع: چهارشنبه دوم بهمن  1392 - ساعت 14:30 از درب منزلشان واقع در خیابان مولوی بین باهنر و شفا به طرف بهشت علی

مجلس ختم آن مرحومه ساعت 19:30  در مسجد امام سجاد (ع)